استاد رحیم معینی کرمانشاهی به دیدار حق شتافت/عجب صبری خدا دارد/درج حسین سعیدی

   ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﺣﯿﻢ ﻣﻌﯿﻨﯽ ﮐﺮﻣﺎﻧﺸﺎﻫﯽ، ﻧﻘﺎﺵ، ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﮕﺎﺭ، ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ، ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﺍ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﯾﺴﺖ ﻗﻠﺒﯽ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺟﻢ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ 2 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺑﻮﺩﻥﺩﺭ ﺍﻭﺭﮊﺍﻧﺲ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ



 
معینی کرمانشاهی متولد 15 بهمن 1304 علاوه بر ترانه‌سرایی در زمینه نقاشی هم دستی داشت و در کارنامه او تجربه روزنامه‌نگاری در مطبوعات ایران نیز به چشم می خورد. «ای شمع بسوزید»، «فطرت»، «دوره تاریخ ایران» و «خورشید شب» نام برخی از کتاب‌های اوست.
 
معینی کرمانشاهی در عرصه شعر و شاعری تخلص «امید» را برگزید و ترانه‌های متعددی سرود. وی از سال 1341 به کار نقاشی پرداخت و در این راه پیشرفت کرد و تابلوهایی نیز به یادگار گذارد که از جمله تابلو «مسیح» را با کار سیاه قلم می‌توان ذکر کرد. بخشی از آثار او نیز در روزنامه سلحشوران غرب به چاپ رسید. «امید» شاعری توانا و خوش ذوق بود و ضمن سرودن شعر چندی به تصنیف سازی پرداخت و تصانیف او که توسط خوانندگان رادیو خوانده می‌شد از شهرت به سزایی برخوردار شد.
 
همکاری او با علی‌ تجویدی، پرویز یاحقی و همایون خرم در تولید آثار موسیقایی از دیگر فعالیت‌های این هنرمند است.

کتابشناسی رحیم معینی کرمانشاهی:

1)«ای شمع‌ها بسوزید»- انتشارات سنایی 1362
2)«خورشید شب» انتشارات کتابخانه سنایی 1368
3)«فطرت؛ اندیشه‌ای در مثنوی» انتشارات کتابخانه سنایی 1370
4)«حافظ برخیز» انتشارات کتابخانه سنایی 1371
5)«راز خلقت» انتشارات خانه سبز 1378
6)«شاهکار» تاریخ منظوم ایران» انتشارات سنایی 1378
7)«خواب نوشین» انتشارات خانه سبز 1378
8)«رباعیات خیام» انتشارات کتابسرای تندیس 1381
9)«حکایت نگفته» زندگینامه و گزیده‌ای از آثار آهنگین رحیم معینی کرمانشاهی» انتشارات دنیای دانش 1389
10)«در خرابات مغان» انتشارات اوحدی 1392
  -

-ترانه  سرایى و تصنیف در ایران در گفت‏گو با زنده یاد معینى کرمانشاهى /علی دهباشی .

آقاى کرمانشاهى، راجع به خودتان و خانواده ‏تان بفرمایید. اینجانب در خانواده‏ اى متشخّص و شناخته ‏شده در کرمانشاه به وجود آمده و پرورش یافته‏ ام. اعتبار کلى و عمیق خانوادگى و بستگانم مربوط به روابط عمومى از دهلیز تشریفات مذهبى و امّامه این مراسم و مجالست با طبقات روحانى طى یکصد سال از عمر یک خانواده در چهار نسل بوده است، که از به مصرف رسانیدن تمامى مایملک و دارایى‏هاى زمان ‏پسند براى احداث بناهاى مذهبى و مخارج تشریفاتى آن، آن هم در سطحى پرهزینه، دریغ نورزیده و موجودیت خانوادگى مرا از چندین سال قبل از مشروطیت، در این زمینه بایستى جستجو کرد. این اعتبار و وجودیت به دست پدر بزرگم «معین ‏الرعایا»که در کتاب «خاطرات فرید» و سایر رسالات نسبتاً تاریخى مانند (کتاب آبى و رهبران مشروطه) کم و بیش شرح حالش آمده است، به وجود آمده و تکمیل شد، و چون این مرد خود از طبقه‏ ى اشراف و اعیان نبود، طبعاً مورد قبول آنان واقع نگردید و تمامى عمر را در مقابله با قدرت‏هاى محلى، که غالباً حکمرانان و شاهزادگان را احاطه کرده و حرص و هوس آنان را افزونى بخشیده بودند، گذرانید و بالاخره در این راه مقتول و به اعتبارى شهید شد ( اردیبهشت ۱۳۲۹ قمرى). این کشمکش‏ها موجب چندین بار قتل و غارت و آتش ‏سوزى افراد و اموال خانواده‏ ى ما گردید که مباحث و دامنه ‏ى تعریف آن قضایا تا زمان کودکى من کشیده شد. من طفولیتم را در محیطى شروع کردم که پر از این تعاریف تکان ‏دهنده بود و مسئله ‏ى خون و خون‏ریزى و کشتار و غارت و هجوم و آوارگى و آتش ‏سوزى و یتیم شدن‏ها، زیربناى ذهنى مرا از اولین شنیدن‏ها تشکیل داد. ابتدا با تصاویر سیاه‏پوش و به دیوار آویخته ‏ى پدربزرگ مقتولم خلوت‏ها داشتم و چون محاسن اخلافى و رفتار کریمانه ‏اش را از همه کس و همه جا مى‏ شنیدم و از اینکه همسایگان مرا به عنوان نواده‏ ى معین ‏الرعایا نوازش مى ‏کردند، کشتن او را یک فاجعه‏ ى بزرگ در دنیاى کوچک خود مى ‏شناختم. گلیم ‏هاى نیم سوخته، فرش‏هاى پاره پاره، اسناد خطى و عکس‏هاى اوراق شده و سوخته که در چمدان‏ها انبار شده بود، در دیدگاه من نقش‏ آفرینان غم‏ انگیز حمله و هجوم و بلوا مى ‏شدند. از خود مى ‏پرسیدم چرا؟ چرا باید با ما چنین رفتارى بشود؟ و این چراها در مغز کوچک من جوابى دریافت نمى ‏کرد و تنها گوش و چشم من مشغول اندوختن مطالب بود. کم کم متوجه‏ ى عزلت و خانه ‏نشینى پدرم شدم که اجازه‏ ى معاشرت زیادى از طرف شهربانى نداشت. علت این موضوع و آن چراها در سنین بالاتر برایم روشن شد (مسئله‏ ى ضمیمه شدن زمین زراعتى پدرم، که تنها محل معاش ما بود، به املاک پهلوى)/ این نیز در عمق اندیشه ‏هایم پرسش‏هایى را به وجود آورد: از خود مى ‏پرسیدم مگر پدر من املاک شاه را تصرف کرده که از او پس گرفتند؟ این پرسش نیز جوابى نداشت و اضافه بر آن چراها مى ‏شد، چون هیچگونه اطلاعى از نوع تفکر به قدرت رسیدگان و ظلم و فساد و حرص مصادر امور نداشتم. حل این معما با شناخت خلق و خوى جامعه قدم به قدم دریچه‏ هاى تفکر را به رویم گشود و فکر کردن شخصیت اصلى من شد. از همان ابتداى کودکى، حرف نزدن، نگاه نکردن و بى ‏رغبتى به بازیگرى‏هاى کودکانه در من تظاهر مى ‏کرد و در این زمینه مورد بحث اطرافیانم شدم. نام امیرنظام گروسى در گوش من پرطنین بود، زیرا پدربزرگم لقب ( معین ‏الرعایا) را به درخواست او، که حکمران کرمانشاه در سال ۱۳۱۰ قمرى بود، از ناصرالدین شاه گرفته بود. با معینی کرمانشاهی و همسرش ـ دهه ۱۳۸۰ آگاهى از گذشته‏ پرتوفان خانوادگى، محصور ماندن در بین اعتقادات محلى، بستگى و انجماد فکرى اجتماع حاکم و چشیدن طعم تمام بى ‏نصیبى‏ها که بر تمامى لحظات عمرم سایه گستر بود، تنها زیستن، تنها گریستن و تنها فکر کردن را به منِ تنها، که بى برادر هم بودم، آموخت. چه در داخل مردم، چه در محیط درس و چه در گذرگاه روزانه از ترس و نفرت اینکه مبادا کسى از فرزندان غارت کنندگان، آتش سوزان و قاتلین پدر بزرگم سر راهم قرار گیرد و ناگزیر به صحبت با او باشم، بر خود مى‏لرزیدم. بدین جهت دوست و معاشر همسال و همدرس در زادگاهم انتخاب نکردم. این انزواطلبى بدون اراده و ناخودآگاه بر من و تمام وجودم حاکم شد. از همه مهم‏تر دوران جوانیم در محیط روضه‏ خوانى و عزادارى و سینه‏ زنى و زنجیرزنى و تیغ ‏زنى و نظاره کردن به تصاویر غم ‏انگیز جنگ و کشتار و غارت و آتش سوزى و هجوم و اسارت در وقایع فجیع کربلا و کوفه و شام، که به طرزى رنگ‏آمیزى بر کاشى‏کارى‏هاى بسیار دقیق حسینیه ‏ى اجدادیم نقش بسته بود، گذشت و اکثر لحظات روزانه ‏ام در این مسیر و مشاهدات سپرى شد. با مشاهده‏ ى این تصاویر، لحظه به لحظه گذشته‏ ى دردناک خانوادگیم چون نقش‏هاى زنده و متحرک و گویا بر پرده‏ هاى ذهنم جان مى‏ گرفت و آن وقایع را به طور محسوس، به صورتى که بارها حکایاتش را شنیده بودم، مورد معاینه قرار مى ‏دادم و ریشه‏ ى باورهایم بر این قرار گرفت که ارکان زندگى انسان‏ها همین مسائل دهشت ‏بار و خشونت‏ آمیز است و از همین زاویه‏ ى دید چهره‏ هاى هولناکى را حتى از پشت ظاهر معصوم پیرمردان سپیدمو نظر مى‏ آوردم، زیرا در یکى از تصاویر حسینیه‏ ى اجدادیم )ابن سعد(، فرمانده‏ى لشکر کوفه، را با ریش بلند سپید مى‏دیدم که به دستور او تیرى به گلوى طفل شیرخوارى که در آغوش مرکب ‏سوار نقاب‏پوش بود، انداخته بودند. این فکر، که انسان‏هاى شریف و حق‏شناس در تمام ادوار تاریخ و اقوام مختلف گرفتار شریرانند، در نهادم وطن کرده و امامان معصوم را از این قاعده هدف ستم‏ها مى‏ دیدم.

علی بابا چاهی و پست مدرنیسم ایرانی /درج حسین سعیدی

علی باباچاهی و پست مدرنیسم ایرانی!

.
علی باباچاهی

آثار علی‌باباچاهی، شاعر سر‌شناس و مطرح در میزگردی توسط چند شاعر و منتقد جوان مورد بحث قرار گرفت. در این نشست حضار سعی کردند وجوه پست‌مدرنیته را به عنوان پررنگ‌ترین خصیصه شعر باباچاهی، مورد ارزیابی قرار دهند.

به گزارش خبرنگار فرهنگی آنا، فرزاد میراحمدی، عارف بیژنی، کوروش جوان‌روح، مزدک پنجه‌ای، عادل اعظمی و امیرحسین بریمانی با دغدغه شعر و نقد ادبی و پیرو جلساتی که در این راستا و در فضای مجازی داشته‌اند، طی میزگردی به بررسی شاخصه‌های شعر علی باباچاهی پرداختند. گزارش این میزگرد به ترتیب اظهارات، به شرح زیر است:

فرزاد میراحمدی: ۱- ادعاى شعر پست مدرن تا چه حد می‌تواند امکانى ذاتى داشته باشد؟ آیا در جامعه کنونى ایران، شعر پست مدرن می‌تواند تولید شود؟ ۲- شعر باباچاهى تا چه حد کنشِ خواننده عام را می‌تواند بر انگیزد؟ ۳- آیا گزاره‌های منفرد ادامه ى منطقى مدرنیسم ادبى در ایران بود؟ ۴- بحران معنا و گسست از معنا آیا‌‌ همان چندصدایى و چندگفتمانى مدنظر باباچاهى است؟ ۵- رادیکالیسم زبانى مشهود در متن باباچاهى آیا زبان ویرانى محض نیست؟ فلسفیدن در زبان تا چه حد اتفاق افتاده است؟ ۶- ساختار شکنى در زبان و ساختار نشانه اى تا کجا؟

مولفه‌های اصلی شعر علی باباچاهی عبارت‌اند از: ارجاعات به سنت، حضور ابر رسانه، گزین گویه شک نگر، روایت از نوع جزئی نگرانه، کولاژ موقعیت‌ها، سرعت و ایجاز در ایجاد پازل، سیالیت معنا و همچنین مرگ سلطه مطلق معنا
 
 

اگر بگوییم شکل و ضدشکل، هدف و بازی، طرح و تصادف، پایگان و آشوب، فرسودگی و سکوت، موضوع و اثر، فرآیند و اجرا؛ تمرکز و تفرقه، روایت و ضدروایت و غیره دستاوردِ نوعی چیدمان خوانشی تئوری پردازان غربی است، در این چنددهه براهنی با کمی جرح و تعدیل و برجسته نمودن نقش زبان، آن را را وارد ادبیات کلامی و شعر ما نمود و اینک اگر بر این اساس سنجه خوانشمان را شعر پسامدرن تلقی کنیم، به زعم بنده کار خطایی است. مولفه‌های اصلی شعر علی باباچاهی عبارت‌اند از: ارجاعات به سنت، حضور ابر رسانه، گزین گویه شک نگر، روایت از نوع جزئی نگرانه، کولاژ موقعیت‌ها، سرعت و ایجاز در ایجاد پازل، سیالیت معنا و همچنین مرگ سلطه مطلق معنا.

شعر دهه هفتاد و نیز علی باباچاهی، بر این مولفه‌ها تاکید دارد و به نوعی با آنان بازی می‌کند، و نه زندگی! پس بدین تعبیر و به زعم بنده، شعر باباچاهی برآیند امر هجو‌واره‌گی ست و نتیجتاً ثبات خروجی ندارد. شعر باباچاهی زبان را در نحو می‌شکند و البته باید در نظر داشته باشیم بازی زبانی، تنها لفاظی نیست؛ به واقع شکستی نحوی است. شعر پست مدرن تنها فحاشی و هنجارگریزی معنایی که در ساز واره‌های بی‌سازه نیست که متولد می‌شود، بلکه تلاش زبان است برای ویار گفتار در ساحت محاوره!

عارف بیژنی: اول باید مدخل ورود به شعر باباچاهی را تعیین کنید. حال بیایید ابتدا جامعه ایران را بخش بخش در نظر بگیرید و عبور آن از مدرنیته را فقط خاصه طبقاتی از جامعه. پس طبقات مختلف جامعه ما، هر کدام در سطح مختلفی از دانش زیبا‌شناسی و تولید هنر هستند. خب قطعا پست مدرنیته در این جامعه نمی‌تواند روند طبیعی عبور از مدرنیته باشد چرا که در یک هرج و مرج تفکرات متناقض به سر می‌برد. بعضی سطوح مدرنیته را درونی کرده‌اند و دارند به سمت پست مدرنیته گام بر می‌دارند و برخی دیگر بر سنت گرا بودنشان تاکید دارند! ما در دیگر زمینه‌های علمی و سطوح دیگر فکری، مسیر جایگزینی واقعیت به جای تقدس و نیز به چالش کشیدن واقعیت را تجربه کرده‌ایم که در هنر توانسته باشیم به چنین مهمی دست یابیم؟ اگر این بخش بخش نمودن را به تمامی سطوح تعمیم دهید، آن وقت نشانه‌های پست مدرنیته را مشاهده خواهید نمود و بالطبع مسیر مورد نظر را مشخص خواهد شد. حال علی باباچاهی در دوره این تغییرات اساسی ست که دارای هویت هنری می‌گردد و نتیجه ارتباطی که با جامعه برقرار می‌کند، این است که استقرار برایش مفهومی ندارد و این دور نمای خاصی برای شعر رقم می‌زند! که ریشه در بیرون پریدن از صف دارد. به طور کلی شعر امروز از جهاتی سمت و سوی خطی و دیالکتیکی ندارد. بدین تعبیر، شعر امروز نوع اتفاقات و روشمندی نوشتار را نمی‌تواند طی کند.

چگونه می‌شود در جامعه‌ای که هنوز پروژه مدرنیسم به اتمام نرسیده، از پست مدرنیسم سخن گفت؟ گمان نمی‌رود از بطن مدرنیسم ناقص الخلقه، یک پست مدرنیسم واقعی ظهور کرده باشد
 
 

کیوان اصلاح پذیر: با جناب بیژنی موافقم. چگونه می‌شود در جامعه‌ای که هنوز پروژه مدرنیسم به اتمام نرسیده، از پست مدرنیسم سخن گفت؟ اگر مدرنیسم تمام شده باشد، بدون شک یک موجود ناتمام و ناقص الخلقه است و بنده گمان نمی‌کنم از بطن مدرنیسم ناقص الخلقه یک پست مدرنیسم واقعی ظهور کرده باشد. در یک کلام شعر باباچاهی نشان دادن ظرفیت زبان و سپس اصرار بر عدم استفاده از این ظرفیت است. تمام قدرت شعر باباچاهی در این نمایش صحیح از ظرفیت بالقوه زبان خلاصه می‌شود. زبانی که در خدمت هیچ چیز نیست حتی خود زبان. این قدرت نمایی فقط قدرت نمایی است!

میراحمدی: بله پست مدرنیسم در ادبیات ایران، براساس اِلمان‌های جامعه‌شناسانه ریخت نیافته است. این الکن واره گی زبان، زبان پریشی نیست زیرا زبان پریشی، خود در گیومه‌های فیزیولوژیکی دهن کجی (البته با استفاده از زبانی پروار) تعریف می‌شود. شعر باباچاهی سرشار از افعال ناتمام است. فعل ناتمام، زمانی شکل را می‌درد و در متن واره گی سیال می‌گردد که پاسخ و همچنین ذاتِ پرسش را در تعلیق نگاه دارد. این بازی خودآگاه محض، با ناخودآگاهِ رام شده است و دراینجا انطباق، امری حتمی است. قبول می‌کنیم که رام نمودن زبان برای ویرانگری، در شعر باباچاهی کوشش بدیعی است اما نه سرایشی ناچار به تولد در زبان!

اصلاح پذیر: جملات بریده، بازگرداندن اصطلاح به اصل و برداشتن بار مصطلح از روی آن، تجزیه کلمات و جملات، عوض کردن زمان و ضمیر، تکرار موتیف‌ها در شکل‌های مختلف، قطعه قطعه کردن روایت و پخش آن در بخش‌های مختلف، حرافی و پرحرفی و زبان بازی، چند صدایی افراطی، جو سازی بجای مفهوم سازی و یا‌‌ همان نشان دادن مدلول، استفاده از اصطلاحات دم دستی به عنوان شاسی شعر، حذف موصوف‌ها، افراط در بکارگیری حروف اضافه و ربط، بازگشت انت‌ها به ابتدا، پنهان کردن معنا از طریق‌های فوق از شاخصه‌های شعر باباچاهی ست که تجمع آنان سبب شده اشعار باباچاهی گا‌ها به نابودی کامل معنا برسند و نهایتا از شعر، جز وزن و صنعت چیزی باقی نمانده است. اشارات باباچاهی همگی نیمه تمام می‌مانند. اصل کار شعر در سیستم باباچاهی، یافتن رابطه‌های زبانی و اصطلاحی بین کلمات و عبارات است. شعر سعی می‌کند به هر کلمه‌ای که می‌رسد رابطه‌ای مربوط و درعین حال بی‌ربط با کلمات مجاورش بسازد: ربطی زبانی و بی‌ربطی معنایی. آنچه روند شعر را به فرایند بدل می‌کند، همانا ربط معنای تک تک کلمات با هم، یا ربط بارهای اصطلاحی و تاریخی کلمات به هم است. شعر از یک کلمه شروع می‌شود و با گسترش دایره ارتباطات زبانی و اصطلاحی با کلمات دیگر، کم کم فضا ساخته می‌شود. این فضا سرشار از پارادوکس و موانع معنایی است. ربط ها‌گاه چنان دورند که جز با یاری اطلاعات خارج از شعر نمی‌شود به آن دست یافت و‌گاه اصلا یافت نمی‌شوند. خواننده گیج می‌شود و تلوتلو خوران به دنبال بازی کلمات می‌دود. اما قواعد این بازی ثابت نیست و توسط عناصر بوالهوس شعر تعیین می‌شوند و به همین دلیل خواننده همیشه بازنده است! زیرا هیچوقت نمی‌تواند جایی را پیدا کند که شعر دست از بازیگوشی برداشته باشد. شعر باباچاهی برای فرار از تراژدی واقعیت به تراژدی زبانی دامن می‌زند و زبان را قربانی می‌کند. سبک و سیاق شعر به آدمی می‌ماند که مجبور است در نقش کسی بازی کند که قرار است چیز مهمی را افشا کند اما چیزی برای گفتن ندارد و ناچار می‌شود حرف توی حرف بیاورد و آسمان و ریسمان را به هم ببافد و خوانندگان را شگفت زده اما دست خالی روانه کند. طریقه چینش کلمات البته که خواننده را حیرت زده می‌کند اما او را حیران و ژرفا زده نمی‌کند.

میراحمدی: آرواره‌های اساس و قاعده شعر باباچاهی، حرافی می‌کنند. شعر صراحتا به مخاطبش می‌گوید بدنبال مرکز و انسجام نگردد. آقا و خانم مخاطب، این دال‌ها مدلول سر راست ندارند. عملا امر نوینی در شعر باباچاهی اتفاق نیوفتاده است. باباچاهی در شک به معنا به سر می‌برد و یا شاید نوعی بازی با معنا در آن رخ داده است. و همچنین حضور سنت در اغلب اشعار باباچاهی، به دلیل دریدگی ناگهانی و ورود سربزنگاه گونه محاوره، به نتیجه خاصی نمی‌رسد. شوخی و بی‌نتیجه گی باید زندگی شود، نه اینکه در معماری شعر وارد گردد.

دریافت شهودی باباچاهی از امر واقع با محتوای شعر او مطابقت دارد پس باباچاهی سراغ متون کهن می‌رود تا شاید بتواند از امر تاریخی، نیروی برانگیزاننده‌ای پیدا کند
 
 

امیرحسین بریمانی: کاملا با جناب اصلاح پذیر موافقم اما بر اصطلاح «ژرفا زده»‌ای که ایشان به کار بردند باید تعمق بسیار کرد. چراکه پرسش اصلی و راهگشای ورود به شعر باباچاهی نیز همین است. ژرفا زدگی مد نظر ایشان، نوعی از یافتن ارتباطات در متن و نهایتا دست یابی به معنا است. درواقع ما ژرفا زده می‌شویم هنگامی که به معنا دست یافته باشیم. حال باید به صحرای فرانسه بزنیم: ماجرای ابزورد! شعر باباچاهی، بهترین نمود بومی سازی شده یاس اندیشیِ بکتی ست. و البته یاس اندیشی تفاوت کثیری با پوچ اندیشی دارد. یاس و نومیدی، فحوای پوچی و بی‌عرضگی را در بر ندارد و شعر باباچاهی نیز بی‌عرضه نیست! بدین معنی که یاس و نومیدی را در روساخت شعر نمی‌آورد بلکه معناباختگی جهان را در شالوده و ساختمان شعرش پی ریزی می‌کند. شعر باباچاهی هیچ اشارت مستقیمی به مرگ و نابودی جهان ندارد. پرسش مهم: ادبیاتِ جهان معناباخته، می‌تواند معنا ارائه دهد؟ پاسخ باباچاهی خیر است. بدین تعبیر دریافت شهودی باباچاهی از امر واقع با محتوای شعر او مطابقت دارد. پس باباچاهی سراغ متون کهن می‌رود تا شاید بتواند از امر تاریخی، نیروی برانگیزاننده‌ای پیدا کند و نهایتا به شکلی دیالکتیکی در شعرش می‌گوید که چنین امری غیرممکن است: «رستم بر سینه پسرانمان نشسته/جریان تا هنوز و به امروز دارد». جناب میراحمدی، بی‌نتیجگی‌ که زندگی و درونی شده، خواه ناخواه در معماری شعر نیز نمود می‌یابد و این امر مثبتی ست. اصلا ما چه اصراری به وجود معنا در اثر هنری داریم؟! وجودیت «ایده» کانتی کافیمان نیست؟

بیژنی: بابا چاهی این صداقت را دارد که دیدگا‌هایش را عریان بیان می‌کند و شعرش را در پناه دیدگاه‌هایش بنا می‌کند. همانطور که گفتم به دلیل عدم غلبه جهان بینی مسلط بر دیدگا‌هایش، او شاعری ساختاری و زبانی است. همه شعر در تعریفی مسلط‌تر زبان است و زبان در بر دارنده همه مولفه‌های دیگر هست. او شاعری زبان گرا است که بر سپیدی‌های متن تاکید بسیاری دارد. و همچنین یکی از کسانی ست که با تکیه بر پایانی باز و نیز دیگر مولفه‌های مشارکت جویانه، تاکید بر مشارکت خواننده دارد و حتی جایی در شعرش گلایه می‌کند: «شما مخاطبان محترمِ غالبا غایب»! شعر او مخاطب منفعل نمی‌خواهد بلکه مخاطب را در شکافتن و دریافت معنا به مشارکت می‌طلبد. زبان شعر باباچاهی نحو است. نحو زبان او، کاملا دگرگون است و علاوه بر آن در جای جای اشعار جمله بدون فعل و پایان باز به چشم می‌خورد. در اغلب اشعار مدرن، خطاب‌های امری حضور قاطعی داشته و نیز بسیار بر این خطاب‌های «من گونه» تاکید دارند اما بابا چاهی اینگونه نیست.

اصلاح پذیر: بنظر من تصاویر شعرهای باباچاهی بسیار حرفه‌ای و زیباست حتی بازی‌های زبانی ش هم فوق العاده است اما نهایتا به نوعی از قدرت نمایی شبیه است. زیرا این فیگورهای زیبا فقط در حد فیگور باقی می‌مانند و به کشتی گرفتن و نبرد با زندگی و معنای زندگی نمی‌انجامند. بنابراین من شعریت محض شعرهای باباچاهی را نه تنها تخطئه نمی‌کنم بلکه بسیار زیبا و بدیع می‌دانم اما ساخت شکنی در خدمت هیچ! اگر ساخت شکنی منجر به هیچ تغییری در دیدگاه، و خوانش جهان منجر نشود، جز «بازی» نام دیگری نخواهد داشت. البته باید اذعان کرد که باباچاهی در کتاب «این کشتی پر اسرار» تا حدی دست از بازی برداشته است و نگاهی تراژیک به مرگ و جاودانگی دارد. برای نخستین بار در این کتاب حس می‌شود که شاعر از بازی خسته شده است!

سرآغاز پست مدرن در ایران دهه هفتاد و هشتاد است ولی رگه‌هایی ازین رفتار را در ادبیات کهن مانند مقامات حمیدی و بیهقی و همچنین در آثار هدایت مشاهده می‌کنیم
 
 

کوروش جوان روح: بازگردیم به سوال نخست. به این سوال جواب بدهیم که آیا جامعه ما مدرنیته را تجربه کرده تا از تقابل با آن پست مدرنیته ایجاد شده باشد؛ بعد برسیم به شعر. شعر محصول تغییرات جامعه هست اما شعر باباچاهی بنا دارد جامعه را بعلت ضعف‌های ساختاری و بنیادی (از نوع قطعیت‌های جهان سرمایه داری)، نهادهای مرکزبنیاد بوجود آمده و همچنین نقطه ضعف‌هایش به چالش بکشد. حقیقت این ست که جامعه ما با تجربه شبه مدرنیته، رخت گشاد پست مدرن را در قالب خوانش‌های ناقص تئوری‌های غربی به تن کرد در حالیکه جامعه، تازه به سمت التذاذجویی از شعر مدرن حرکت کرده بود و در دریافت زیبا‌شناسی شعر مدرن، جوان و خام بود. پست مدرنیته یک چالش برای مخاطبان ادبیات ما بود و در آن شرایط توصیف شده، این همه چالش زودهنگام موضوعیت و ضرورت نداشت. نتیجه اینکه ما با اجراهای ناقص مواجه شدیم که بصورت سنگلاخ در مسیر صاف شعر نمودار شد. در حقیقت مفاهیم و ویژگی‌های چالشی پست مدرنیته باعث شکل گیری گفتمان‌های نظری و عملی در زندگی انسان معاصر شد، ولی در جامعه‌ای که مدرنیته را بخاطر حکومت بی‌چون چرای سنت‌ها در تاریخچه خود دارد، پست مدرنیته بیشتر یک گفتار پوپولیستی ایجاد کرده است. در گفتمان پست مدرنیته شاهد تبادلات زیستی و فکری خاصی هستیم. مضامینی چون فراروایت‌ها، نفی متافیزیکی فراواقعیت‌ها، نفی حقیقت‌های مسلط، ضد بنیاد گرایی، پلورالیسم و تکثر گرایی، سرآغاز پست مدرن در ایران دهه هفتاد و هشتاد می‌باشد ولی رگه‌هایی ازین رفتار را در ادبیات کهن مانند مقامات حمیدی و بیهقی و همچنین در آثار هدایت مشاهده می‌کنیم. مضامینی که رگه‌هایی از رویکرد پست مدرنیستی دارند و با دانش امروزی می‌توانیم اذعان کنیم بن مایه آثار ذکر شده پست مدرن است. به همین دلیل بعضا اعتقاد دارند که پست مدرن بدون درک مدرنیته امکان پذیر می‌باشدو با توجه به نظر لیوتار برای مدرن بودن، اول باید پست مدرن بود اما باز نمی‌توان بدون دریافتِ مدرنیته، پست مدرن را ادراک کرد. پست مدرنیته در صورتمندی خود به صورتی قبل از خود وابسته ست چون بسیاری از رویکردهایی که پست مدرنیته با آن از در مخالفت در می‌اید، اول باید به شکل مدرن اتفاق بیافتد و بعد جنبه انتقادی و بازیافتی صورت‌های مفقود شده را در قالب اصالت‌های فراموش شده شکل دهد. صورتبندی مدرنیته در قالب عقلانیت، علم، روشنفکری، اصطلاحات کلی، کلان روایت‌ها و غیره می‌باشد که تقابل برانگیز می‌نماید. پست مدرنیته تلاش دارد دستاوردهای انسان مدرن (از قبیل تسلط بر طبیعت و سرمایه داری) را با صورت بندی‌ای جدید، به سخره بگیرد. و فکر می‌کنم باباچاهی دارد همین را به شکلی شعریت یافته می‌گوید.

اصلاح پذیر: البته هیچ قاعده الزام آوری برای اتمام مدرنیته وجود ندارد و اصولا مدرنیته وقتی در جایی دیگر از جهان با بحران مواجه می‌شود نمی‌شود انتظار داشت که در سایر جوامع مدرنیسم به رشد طبیعی خود ادامه دهد. بنابراین این بحث جواب منطقی ندارد و مدعیان پست مدرن هم می‌توانند به تجربه جهانی شکست خورده مدرنیسم استناد کنند و بحث وارد جامعه‌شناسی می‌شود.

عادل اعظمی: اگر پست مدرنیسم را به مثابه ى همه ى نمودهاى اجتماعی، فرهنگى و سیاسی بپذیریم و نیز باور داشته باشیم که اینان برآیند سیرتطورى منطقى هستند، حال بازنمایى آن در متن هم می‌تواند قابل بررسى باشد. اگر در این مورد با هابرماس هم سو باشیم و پست مدرنیسم را ادامه ى مدرنیته با نگاهى انتقادى به آن بدانیم؛ این بار ناگذیریم خود پروژه ى مدرنیته و مدرنیسم هنرى را در ایران بررسى کنیم. مظاهر فرهنگى مدرنیته نزد ما هنوز پا برجاست و واقعیت این است که ما هنوز کاملا مدرن نیستیم. هنوز نیروهاى ترادسیون در عمق ساختار اجتماعى ما حرف اول را می‌زنند. اما با این حال باز هم نمى توان شعر پست مدرن و امکان آن را نزد این بافت اجتماعى انکار کرد!

میراحمدی: پسامدرن وضعیتی است با مولفه‌های تعریف شده در غرب، و مابه ازای آن در هنر معماری و در جامعه‌شناسی متن ویرانگر، حرف اول را می‌زند.

حتی شعر حجم و یدالله رویایی نوعی از گذار مدرنیسم به پست مدرنیسم در ادبیات تلقی می‌‌شود و نهایتا نابودسازی کلان روایت شعر ایران را از دهه هفتاد دنبال کرد
 
 

بریمانی: به زعم من داریم دچار یک اشتباه بزرگ می‌شویم! ساحت ادبیات را باید از جامعه جداسازی کنیم و این مستلزم بازگشت به‌‌ همان شعار کلیشه‌ای شده هنر برای هنر است (و چون کلیشه‌ای شده، کارکرد کلیدی خود را از دست داده و به نوعی اصطلاح دم دستی تبدیل شده است). بله زیرساخت‌های جامعه ما هنوز در هضم مدرنیته وامانده و به قول سپهری پایش در قیر است اما آیا واقعا نمی‌توانیم شروع فرآیند مدرنیزه شدن شعر را با انقلاب نیما، لمس کنیم؟ من حتی شعر حجم و یدالله رویایی را نوعی از گذار مدرنیسم به پست مدرنیسم در ادبیات تلقی می‌کنم و نهایتا نابودسازی کلان روایت شعر ایران را از دهه هفتاد می‌پذیرم. دهه هفتادی‌ها با تجربه‌گری‌هاشان، گستره سوژه و ابژه‌های شعر را آنقدر طویل می‌کنند که عملا کلان روایت از دست می‌رود. در نقد ادبی مارکسیستی، هنرمند دستاورد اوضاع جامعه است و در نقد ادبی امروزه شکل تعدیل شده آن را می‌توان پذیرفت: شاعر یک آفرینشگر است نه دستمال آمال و خواسته‌های منِ جمعی خود! اساسا بزرگ‌ترین دستاورد مدرنیسم در هنر و ادبیات، همین اهمیت به فردیت هنرمند است. اینکه در این میزگرد برای نقد باباچاهی سراغ احوالات جامعه برویم،‌زاده درونی نشدن مدرنیته در خودآگاه و ناخودآگاه ماست! من می‌خواهم حرف جناب جوان روح را یک گام به جلو ببرم. به زعم من علی باباچاهی تنها مدرنیته را نقد نمی‌کند، بلکه رویکرد انتقادی-شعری خود را متوجه پست مدرنیته هم می‌سازد: «نهنگ ماده نوازش می‌خواهد/ چه افاضاتی!»

جوان روح: موافقم؛ نمی‌توان تکلیف سوال اول را به آسانی مشخص کرد. شاید این ادعای درستی نباشد که چون ما در جامعه مدرنیته را خوب لمس نکرده‌ایم، نتیجتا نباید به اندیشه‌های پست مدرن فکر کنیم؛ بلکه در قالب گفتمان نظری می‌شود در مورد آن بحث کرد. اگر بخواهیم این مقدمه را به شعری که سریعا نیاز رفتارهای اجرایی پست مدرن را احساس کرد و از گفتمان نیمه کاره‌ای که غیر بومی بود و شتاب زده هم به اجرا درآمد، بررسی کرد به چیزی جز بدخوانی نائل نخواهیم آمد.

بیژنی: یک نکته را در نظر بگیریم باباچاهی منتقدی حرفه‌ای است و آشنا با تمام نظریه‌های ادبی و لذا در چالشی آگاهانه به سمت یک جریان مهندسی در شعر برای تولید نظریه‌ای غالب در محدوده ادبیات کشور می‌رود. نقد بابا چاهی، از شعر او جدا نیست. هر چند تفکر و یا ارجاعات او به سنت بیشتر نوعی تصوف و رواقیگری شرقی ست تا سنتی که در تلفیق و چالشی با مدرنیته، به پست مدرنیته تعبیر گردد.

اعظمی: آیا گزاره‌هاى منفرد ادامه منطقى مدرنیسم ادبى در ایران بود؟ بله اما با آشفتگى‌هایى در رویایى با ساختار و فرم که اغلب بر سر دو راهى ماندن در انتخابِ رهیافت‌ها مشهود بود. نسبتى بین اندیشه و شعر وجود دارد و این نسبت را از کانال زبان مى‌توان بررسى کرد. با توصل به رهیافت‌هاى مشخص مى‌توان گسست‌هاى معنایى بسیارى یافت که اغلب تنها نوعى فرا افکندن است تا ایجاد فضاى چند صدا و چند گفتمان.

اصلاح پذیر: باباچاهی بر شعرهای خود مدیریت سیستماتیک دارد. حتی وقتی کتاب منتشر می‌کند به مخاطب سمت می‌دهد، چون در ابتدای کتاب گفت‌و‌گو‌هایش را می‌گذارد. شاعری که شعر خود را نقد می‌کند، استبداد مولف را به حداکثر درجه خود می‌رساند. در این حالت نه تنها خوانندگان تکلیف خود را با شعر (از طریق هدایت شاعر در خارج از شعر) روشن می‌کنند، منتقدین هم یا ناچارند ابتدا مواضع شاعر را در خارج از شعرش بررسی کرده و درصدد پاسخگویی برآیند یا اینکه با او همراهی کنند. در هر دو حالت شعر دور زده شده است و اصولا خوانده نمی‌شود بلکه خوانش‌اش حقنه می‌شود.

میراحمدی: دقیقاً معمار تئوری هاست و شعرش ساخت شکن، اما شعر باباچاهی پست مدرن نیست. شعر چند صدایی، در سیمولاکرومی (که خود محصول سیمولاکرومی در الفاظ است) شکل می‌گیرد. به تعبیری شعر پلی فونیک (چند صدایی) در حدوث معنا و سرگشتگی نشانه‌ها در زبان اتفاق نمی‌افتد. شعر باباچاهی را می‌شود برزخ نامید اما شعر برزخی برای براهنی مناسب‌تر است. شعر باباچاهی شعری فنی است با اندیشه فهم صورت زبان، و نه کنه زبان. زیرا کنه زبان، خصیصه فرامدلولی دارد. ساخت شکنی‌ای که به اتساع فرامعنایی و چند صدایی نینجامد، عین صورت است.

ساختار چند وجهى معنا نزد دریدا را اغلب ما با بى‌معنایى محض در متن ترجمه کرده‌ایم و برآیند این کژفهمى صرفا یک آنارشیسم زبانى را حاصل می‌شود و نه بیشتر
 
 

اعظمی: در اغلب اشعار باباچاهى در رابطه ى افقى تراکم زیادى از دال‌ها دیده می‌شود که با تکیه بر رابطه جانشینى و بازى‌هاى زبانى تراکم مفرط مبتدا بدون گسترش‌های کافى در متن که همین عبور سطحى از ساختمان و محور اصلى گزاره‌ها (از دریچه ى نگاهى سیستمى- نقشى) و یا با بررسى ساختمان نوئتیکى - نوئماتیکى شاهد گسست‌های معنایى می‌شویم. گسست تا زمانى می‌تواند قابل توجیه باشد که روایت دیگرى از مبتدا/ دال/ نوئما در بند‌ها و بخش‌های دیگر یک متن/ شعر گسترش یافته باشد. ساختار چند وجهى معنا نزد دریدا را اغلب ما با بى‌معنایى محض در متن ترجمه کرده‌ایم و برآیند این کژفهمى صرفا یک آنارشیسم زبانى را حاصل می‌شود و نه بیشتر.

جوان روح: اتفاقا در شعر باباچاهی شاهد پلی‌فونیک نیستیم. پاره روایت‌ها در زیر سیطره‌‌‌ همان نگاه کلان‌گونه شاعر قرار دارد و شاهد صدای واحد شاعر هستیم که خودش را پاره پاره می‌کند و صدای زخم‌های خود را باز می‌تاباند.

مزدک پنجه‌ای: شعرباباچاهی به واسطه تخریب نحو زبان از جمله شعرهایی است که کمتر به ذهن می‌ماند اما با این حال باباچاهی همیشه شاعری مدعی بوده است.

جوان روح: بله شعر باباچاهی نحو زبان را تخریب می‌کند: لحن مجادله آمیز و لزوماً خطابی، جای خود را به لحنی مکالمه آمیز (!) داده، پرتو معناهای گوناگون و گریزان از محوریتی خاص، سلطه معنایی مشخص (تک معنایی _پیام آوری) را کم رنگ کرده، بیان مفهومی جای خود را به تجسم عینیت‌های ملموس سپرده که نهایتا شعری زبان ورز را پدید آورده که از طریق تخریب نحو زبان موجودیت می‌یابد. ضمنا این سیطره زبان بر متن، به همراه تکیه به فرهنگ سبب می‌شوند که اینگونه زبان گرایی جای تصویر محوری و نمادگرایی‌های دال و مدلولی را بگیرد. شعر باباچاهی از واژگان ساخته می‌شود و نه از تصاویر.

پنجه‌ای: شعر باباچاهی سیستماتیک است. به اعتقاد من باباچاهی با دانسته‌هایش شعر می‌گوید و این شکل زبانی و برخورد با زبان برایش تبدیل به عادت شده است. شعر او به شدت مکانیکی است اما به واسطه طنز و بعضا تصاویر مخیلی که ارایه می‌دهد، موجبات همراهی مخاطب خاص را فراهم می‌آورد. یعنی به مخاطب می‌گوید از زاویه‌ای زیبایی‌شناسی من شعر‌هایم را بخوان و مدام شما را مجبور می‌کند شعر‌هایش را در تئوری‌هایی که وضع کرده نقد و ارزیابی کنی.

جوان روح: درباره سیستماتیک بودن باید بگویم در این سیستم شاهد لایه‌های تودرتو هستیم که چند سیستم را در هم می‌آمیزد: ماکرو سیستم، مزوسیستم، اگزوسیستم. در میکروسیستم، من قدرتمند شاعر درحال مدیریت کار است و این مرکز سازی منافات با مرکز زدایی پست مدرن دارد. نکته دوم اینکه البته منتقد و شاعر بودن باباچاهی امر مثبتی ست. درجامعه ما مخاطب از شعر مدرن و شکل‌های جدید بسیار عقب می‌باشد، و شاعر مجبور به پرورش مخاطب‌های خاص برای شعرهای خود می‌باشد.

اعظمی: دسته بندى خواننده به دو دسته ى خاص و عام اساسا دسته بندى اى مبتنى بر عقلانیت نظرى نمى تواند باشد. نویسنده می‌نویسد و منتقد بستر را براى پذیرش متن متناسب با روح دوران فراهم می‌کند. مشکل زمانى شروع می‌شود که نویسنده و منتقد یکى باشند؛ پدیده اى که نزد ما بسیار رایج است. اشعار باباچاهى را متاسفانه خودش نامگذارى و دسته بندى کرد و اجازه نداد خوانده شود و از طرف خواننده ى جدى و با توصل به نقد واقعى (actual critic) به جایگاه واقعى‌اش برسد. البته این تنها در مورد باباچاهى صدق نمى کند اغلب شاخص‌های شعر ما در سه دهه ى گذشته تقریبا همین وضع را داشته‌اند. اما نمى توان انکار کرد که هرکدام از همین شاخص‌ها نقش هایى اگرچه کم در ایجاد افق هایى تازه به جهان شعر ایفا کردند. و البته ناگفته نماند بحران مخاطب موجود در دهه ى هشتاد هم تا حدود زیادى به دلیل اوج گرفتن آشفتگى در ژانر شعر بود. آشفتگى اى که ترجمه‌های فله اى نظریات پسامدرن بدون توجه به بافت فرهنگى و اجتماعى ما و همچنین بدون مدیریت خاص در رعایت اولویت در ترجمه ى آثار باعث و بانى اصلى آن بود.

جوان روح: ما تئوری‌پردازی می‌کنیم و بعد بر اساس تئوری شعر نوشته می‌نویسیم؛ در حالیکه باید از دل اثار هنری به اکتشاف تئوری‌ها پرداخت! تبیین اثر با تئوری زدگی فرق می‌کند عادل عزیز.

شاعرانی مثل باباچاهی که در این برزخ اجتماعی گیر کرده‌اند، نمی‌دانند در کدام دوره مشخص قرار دارند و به طور کلی درک درستی از کلیت جامعه ندارند
 
 

بیژنی: طبیعی ست شاعرانی مثل باباچاهی که در این برزخ اجتماعی گیر کرده‌اند، نمی‌دانند در کدام دوره مشخص قرار دارند و به طور کلی درک درستی از کلیت جامعه ندارند. اگر به سمت تولید نظریه ادبی و خلق زوایای تفکر جدید بروند، بخاطر تلاش برای خلق نظریه‌های متناظر از یک اقلیم معین در هستی، گا‌ها دچار هذیان و پراکنده نویسی می‌شوند و در غیر اینصورت هم نقد ادبی زمین می‌ماند.

اصلاح پذیر: گاهی فرم دچار دگرگونی می‌شود زیرا از پس معنای فربه گشته دوران جدید برنمی آید. اینجا محدوده جولان آوانگاردیسم است اما گاهی فرم دچار دگرگونی می‌شود، زیرا اصولا چیزی برای گفتن ندارد و ناچار است بصورت افراطی دست به تغییرات فرمیک بزند. اینجا محدوده جولان زبان بازی ست و‌گاه معنا از میان می‌رود و فرم از اعتبار می‌افتد.

میراحمدی: آوانگاردیسم خطر کردن در فرم است و این فرم‌ها فرم شکنی نیست بلکه درهم ریختن حساب شده فرم هاست. آوانگاردیسم در خطر است!

بیژنی: اما از حق نگذریم. ارزش بابا چاهی در این است که صدای خاص خودش بود و البته تاثیرگذار. شاعران مطرحی هستند که به نوعی پیگیر مباحث نظریه‌ای و تجربه‌های شعری بابا چاهی بودند و از برخی پیشنهاد‌های او بهره‌ها بردند. باباچاهی خاص و مستقل است و آدم مقلدی نیست. اما باید این تفاوت‌ها را نیز در نحوه بیانش ببینیم: فصاحت گفتاری به جای بلاغت نوشتاری، بینش تکثرگرا به جای نگاه تقابلی، اشراق به جای اخطار، انسجام متناقض به جای وحدت ارگانیک، پرسش انگیزی به جای پاسخ‌های قاطع، انفصال‌های غیر علی به جای اتصال‌های علّی، تضاد و چند پارچگی به جای نگره‌ای مسطح و یکدست در آخر پایان‌های باز، ادامه دار و شریک کننده مخاطب.

جوان روح: برای جمع بندی اگر بپذیریم که او پست مدرنیستی شعر می‌گوید، باید عنوان کرد او اجرای متفاوتی از شعر پست مدرن اروپا یا امریکا را ارایه می‌دهد.

پنجه‌ای: پست مدرنیستی ایرانی!

بیژنی: تا حدودی زیادی این گفته مقرون به صحت است نظریه‌های ادبی در جامعه ما نوعی دیگر باز تولید و تعبیر می‌شوند. به پست مدرنیته در معماری نگاه کنید. اسیر همین برزخ و چندگانگی ست و نیز دیگر زبان‌های بیانی هنر. بله پست مدرن ایرانی تعبیر دقیق تری ست.

میراحمدی: اینکه بتوان پست مدرن دیگری صید و رصد کرد مبارک است اما آیا چنین چیزی وجود دارد؟ من که نمی‌بینم.

جوان روح: البته ما تعریف واحدی از شعر پست مدرن نداریم و خوانش غلط، بهتر از نخواندن است؛ اگر قرار است متن جدیدی هرچند چالش انگیز تولید کند.

بریمانی: اگر بر این امر ناممکن غلبه کنیم که می‌توان یک تعریف واحد از پست مدرنیسم ارائه داد، باید گفت پست مدرنیسم علاقه دارد جوامع به هویت بومی خود بازگردند. حال اجرای صحیح پست مدرنیسم نیز همین ایرانیزه سازی پست مدرنیسمی ست که باباچاهی آن را پیاده کرده است. اگر باباچاهی می‌خواست این گفته مرا به شعر درآورد، ابتدا می‌آمد این ارائه تعریف واحد از پست مدرنیسم را تشریح می‌کرد، و دست آخر می‌گفت چنین امری که اصلا ناممکن است!! علی باباچاهی دیگر چگونه باید جهانی را تصویر کند که ارائه تعریف واحد (حتی از چیستیِ معناباختگی) در آن مضحک و عبث است؟ «بیدار شده‌ای از خواب/نه گنجشکی نه عقاب/از مترسک بودن هم خسته شده‌ای دیگر!»

عدم قطعیت و شعر دموکرات/میز گرد اشعار مهرداد فلاح

میزگردِ اشعار مهرداد فلاح
( عدم قطعیت و شعر دموکرات)
فرزاد میراحمدی،عارف بیژنی،کیوان اصلاح پذیر، امیرحسین بریمانی و مزدک پنجه ای
برای اولین بار منتقدین در یک تعامل فکری هدف مند و در زبانی علمی و مبتنی بر آموزه های اکادمیکال در فضای حرفه ای ادبی، به دور از مناسبات محفلی، و البته به زبان وزین منتقدین، شعر مهرداد فلاح مورد بررسی قرار گرفت. به گونه ی بسیار عجیبی توافق ها در خصوص توانایی های فنی فلاح به حداکثر در محتوا و نیز بداعت بیانی زسیده است. خصوصا اشاره های فرزاد میراحمدی و نیز عارف بیژنی به موقعیت نیو کانتی تفکر میراحمدی در خروج از مدرنیته و ورودی به پسانو، علیرغم مشابهت مضمونی دارای شیوه های متفاوت بیانی و فرماتولوژی نقد می باشد. نگاه کیوان اصلاح پذیر حتی در مواردی که به تایید در خلاقیت های فلاح همراه با اشتراک فرمی با بریمانی میرسد نیز از تیزی مثبت تیغ نقد خالی نیست.گویی این چند منتقد بدون توجه به صحبت های یکدیگر در یک توافق مضمونی به تقسیم بندی پرداخته و خواننده ی گفتگو رابه تمام زوایای شخصیت شعری مهرداد فلاح به ترتیب آشنا نموده و سپس در مواردی که اختلاف دارند، نقد را اولویت بخشیده و شاعر رابه سان یک مشفق از مزایای موثر نقد برخوردار می کنند.
لازم به ذکر است که این میزگرد با همکاری آکادمی فراسپید و سوگواران ژولیده شکل گرفته و امید داریم با ادامه راه نقد و بررسی دانش تولید شده روز، به حرکتی جریان ساز مبدل گردیم.

فرزاد میراحمدی: از نگاه بنده دو گونه شعر در فضای شعری فلاح مشاهده می شود: شعری با ساخت گرافیکی (خواندیدنی) و شعر به مثابه ی همزیستی زبان با زمان. تبیین بنده از گونه دوم چنین است : کارکرد زبان در اشعار فلاح، به کارکرد رنگ، طعم و صدا (به مثابه نشانگان سیالیت)، تا نگاهی از هجو و بذله (که بوی ویرانگری ماقبل خود را می دهد) مورد استفاده قرار گرفته است. خوانش سینمایی آن چنین خواهد بود که فیلمشعر، جای تصویرِ محض را بگیرد و بدین طریق به نوعی از بینامتنیت خواهیم رسید. در اشعار فلاح، نشانه های گرامری در فحوای متن بیشتر و شاید متفاوت تر نقش ایفا کنند و شعریت را بر دوش بکشند. اینجا نشانه های گرامری زبان، خود بار زبان را حمل می کنند و در گردش بازی نشانه ها معنا، دم دست و آنتیک نیست. معنا با سیماچه گی وگزین گویه گی شانه به وانمود می زند؛ نه اینکه پدیده ها واقعی بودنشان مسخ گشته راستی آنها در تعیین حرفی ندارند پس ناچار بذله وهجوی پنهان و همزمان آشکار، از بیرون به پدیده های زبان معنایی بین بودمانی تا شدمانی شخصیت واژه گان دچار تغییر چیدمان می گردند. اینجا دیگر شعر کوششی گرافیکی نیست که درمعماری به معنا و زیبایی صورت برسد و نتیجتا معنای متفاوت و پروار است که شکل می سازد. این کولاژ ها و نشانگان روشن اطراف هستند که پشت سرهم ساطع می شوند و گزین گویه هجوگونه و زبان را در بازی حس ها لوکیشن های فرار به تامل فرامی خواند. من در شعر فلاح دنبال فهمیدن نیستم! نگاه می کنم، می خوانم و نشانی ها را می گیرم و در این میان قراردادها کمی لغزان است. صدای واژه ها به "اکه" ها وبه نقطه سرخط ها ختم نمی شود. در شعر فلاح باید منتظر سیالیت مدلول ها باشیم. یاد گرفته ایم فعل ها در تصریف مطلق قرارداد در چیدمان همنشين، نمودی دیگر دارند. البته این را به گراماتولوژی نمی رسانم و منظورم سواری گرفتن از کلمه در بازی هاست. بد فهمی،کج فهمی، و کولاژ واره گی همگی نوعی پتانسیل برای خوانش اند.
امیرحسین بریمانی: البته جناب میراحمدی شما خود نیز شعر فلاح را کولاژ واره مورد بررسی قرار داده اید. بیایید خواندیدنی ها و فلاحِ دهه هفتاد را جدا کنیم و دوباره به خواندیدنی ها بازگردیم. به زعم من مهرداد فلاح (در تبیینی هگلی) باید در بستر تاریخی خود یعنی دهه هفتاد مورد بررسی قرار گیرد، تا شعر تجسمی یا همان خواندیدنی ها دلالت معنایی برون متنی خود (در کارنامه شعری مولف) را آشکار کنند.
میراحمدی: همان طور که اشاره کردم بنده دو نوع شعر می بینم : یکی شعر گرافیکی و دیگری شعر زبان معنایی. در نوع دوم نقش نگاه فلسفی وپدیده واره گی زبان و معنا برجسته تر است.
کیوان اصلاح پذیر: پیش از هرچیز لازم به ذکر است که خواندیدنی های فلاح دقیقا بر اساس تطبیق شکل گرافیکی با محتوا ی زبانی ساخته نشده است. آنچه بیش از این مهم است تولید نوعی متن افراطی ست که نقش خواننده گاه بیشتر از مولف خواهد بود.
عارف بیژنی: مهرداد فلاح در دهه ای ظهور می کند که شاعر و هنرمند درگیر اند تاعقب ماندگی تحصیلات را در ورود به مراکز اکادمیک چاره ساز کنند. در این فضا، طبیعتا ذهن فلاح مملو از سابجکت هایی ست که در پس خوانش های فردی و جمعی از خود اگاهی تا ناخوداگاهی فردی و جمعی حرکت می کند. و چون به سرایش می رسد، در نهایت بداعت فرمالیسم شیوه یی راخلق می کند تا بتواند ابژه ها را مابین چهارگانگی پنهان سازد. و آنجاست که پاسخ ها پنهان می مانند در پرسش ها! و شاعر این بازی فرم را به حداکثر بداعت میرساند. شعرها در این بداعت فرم خلق می شود اما این اعانت فرم یک بازگشت به گذشته است که با ترکیبی پست مدرنیستی ﺑﻪ مجرد مشاهده و ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﯾﮑﺮﺩ ﺩﯾﺪﺍﺭﯼ، ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺭﻭﺍﻝ ﻓﺮﻣﯿﮏ ِ مفاهیمی ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﻀﺎﯼ ﺍﻧﺘﺰﺍﻋﯽ ﺫﻫﻦ ﺧﺎﻟﻘﺶ ﺷﮑﻞ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺩﭼﺎﺭ ﻋﻘﯿﺪﻩ ﺷﻮﺩ: ﭘﯿﭽﯿﺪﮔﯽ ِﺳﻄﺮﻫﺎﯼ ﺩﺭﻫﻢ ﺗﻨﯿﺪﻩ، ﻣﺎﻧﻊ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ مخاطب ﺑﺎ ﺍﺛﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ. لذا راوی را نیز در میان این پاسخ ها، پرسش های پاسخ گونه را پنهان می کند. همانطور که عرض کردم فلاح در مقایسه با همدوره هایش بازی فرم و فیزیکی را بیشتر می پسندد.
میراحمدی: البته خواننده محصول را نمی خواند تا با نگاه مولف یکی شود. اینجا فرایند حادث گشته و مخاطب درگیر و چالشگر است. بدون شک پازل (که گستره ی کولاژ هاست) را در قرائت های متعدد، بازگفت ذهنی می کند اما نتیجه قطعی نیست چون متن تعیُن گریز است. همانطور که جناب بیژنی اشاره کردند، فرم در شعر ها موج می زند و به شکلی هدف مند و مهندسی شده، هم در اشعار نموداری و هم اشعار سطری غالب است. فلاح باویران کردن می آید واین ویرانگری را نمی سازد بلکه نشان می دهد.
بریمانی: خواندیدنی ها نمود تصویری شعریت هستند. یک نوع کم رمزگذاری ای که در طرح واره گرافیکی نیز می باید مولفه های شعری را جستجو کرد. خواندیدنی ها ادامه شیوه آوانگاردیت مهرداد فلاح هستند. مهرداد فلاحی که با شعر زبان در دهه هفتاد شروع کرده و حالا نگاهی زیباشناسانه به تصویرسازی های زبان بنیاد را ادامه می دهد.
اصلاح پذیر: خواندیدنی فلاح را باید از چند زاویه نگاه کرد. اولین نگاه باید بر اساس بحران مخاطب در آن دوران باشد : رکود و سکون در شعر از مشخصات دوران تولید خواندیدنی ست. فلاح برای ایجاد تحرک دست به تولید خواندیدنی زد و از این منظر، تولید خواندیدنی پیش از آنکه ادبی باشد امری اجتماعی است وکارکردش تحریک مخاطب خسته از تکرار سطرها ست. به همین دلیل به محض راه افتادن مجدد شعر و تولید انبوه شاعر و شعر و افزایش مخاطب و کتاب خواندیدنی از صحنه کنار می رود. اینجاست که اپیستمه در متن پوست اندازی می کند.
بریمانی: جناب اصلاح پذیر آوانگاردیت در ذات خود نقدِ تولید انبوه شعر است. تولید انبوه شعر این روزها، به علت دم دستی شدن شعر در نگرشی مینیمالیستی یا همان ساده نویسی ست. مخاطب ما خسته نیست، تنبل است!
اصلاح پذیر: در اینجا باید خواندیدنی را بازتعریف کرد. براستی خواندیدنی چیست؟ دست آخر گرافیک، محاط بر زبان است یا زبان محاط بر گرافیک؟ نقش خواننده کجاست و اصولا چگونه باید این متن باز را خواند؟ آیا گرافیک یک علامت راهنما برای خوانش است یا خودش راه مستقلی در پیش می گیرد ؟ خواندیدنی یک ویژگی دارد که ژانرهای گرافیکی پیش از آن ندارند و آن امکان ساخت چندین شعر از داخل یک خواندیدنی است که بدون دخالت گرافیک، صورت می پذیرد. من شخصا در بعضی خواندیدنی ها تا 5 شعر را کشف کرده ام! این آزادی عمل خواننده یک ویژگی دموکراتیک متنی ست که ادعای نیت مولف را از خود دور کرده است آن هم در شرایطی که گرافیک نقش محدود کننده ی متن را دارد.
بریمانی: گرافیکِ مهرداد فلاح یک شیوه رمزگذاری است که به نوعی از تقلیل سازی ساخت های تصویری و ایماژهای شعری به نفع بیان گرافیکی می رسد و درواقع زبان، کارکرد تماتیک خود را بوسیله گرافیک توجیه می کند.
میراحمدی: کاملا با جناب اصلاح پذیر موافقم. هرمنوتیک مدرن در پی توسعه معنا و ایجاد نوعی از ویژگی دموکراتیک متنی ست. مخاطب شعر مهرداد فلاح یا به طور کلی خواننده، مصرف کننده نیست بلکه چالش گر است. مخاطب متحیر شعر فلاح، در بازی نشانگان و شبکه های متفاوت معنایی، در وحدتی انشعاب یافته قرار می گیرد.
بیژنی: مهرداد فلاح همانطور که گفتم با هم دوره ای هایش در همین نگاه پسامدرنی اش تفاوت دارد.چرا که شعرهایش ریشه در مدرنیته دارد و همزمان مدرنیته را نیز باز تعریف می کند. اما نزد علی باباچاهی خرد ستیزی نوعی بازگشت و نگرشی سطحی به یک اشراق گونه ی شرقی ست. «از خودم» مهرداد فلاح بیشتر یک تجربه ی زبانی ست که به شعر وارگی نمی رسد. یعنی عدم تناسب فرم با ذهنیت در ژانر معینی که فلاح بدان ملتزم می شود، به یک کثرت و ناهمگونی در صداها ملتزم می شود، اما شعر وارگی و شعریت رافدا می کند. البته در این کدگذاری ها نوعی فرم پذیری از وضعیتی خاص که پیشینه اش را در ترجمه و مشخصا استاین و دوستانش باید جست، یک جریان بدیع نیست اما بداعت فلاح در تغییراتیست که در فیزیک و ساختار انجام می دهد. تجربه‌های فلاح در دومجموعه ی بعدی که دارای پختگی ای منحصر به فرد اند، نشان می دهند كه فيزيك نوشتار، معنا و متافيزيك نوشتار را دستخوش بازی و ترديد کند. به بیان دیگر شاعر می تواند با استفاده از فیزیک نوشتار هم به چند گونگی در معنا برسد. بنظر بنده این پلی فونی به مدد بازی با فیزیک نوشتار برای بُعد بخشی، فضاسازی بیشتر و اساسا برای اجرای متفاوت‌تری از شعر چند صدایی استفاده می‌گردد.
اصلاح پذیر: به شعر پلی فونیک اشاره کردید. شعر فلاح در زمینه فضا سازی در شعر پلی فونیک، کاملا موفق است. فضا ها نه بوسیله ی زبان تخت، بلکه بوسیله ایجاد فضای حجمی (ارتباطی به یداله رویایی و شعر حجم ندارد) ساخته می شود و خواننده به راحتی در این فضا حرکت می کند، آن هم نه بصورت یک خط راست بلکه در مسیرهای گوناگون. ایجاد این آزادی خوانش و حتی بینش برای خواننده بسیار مدرن است اما پست مدرن نیست زیرا معنای مشخص و قطعی ای را در بر دارد.
میراحمدی: این معنا افکنی شما را بنده نیز می توانم از شعر فلاح برداشت کنم. با ابزار تعیین شده نگاه کردن و کوشش نمودن در لایه برداری؛ اما اینجا بحث تک ساختی وچند ساختی نیست بلکه بحث عدم وحدت قطعی است. نمی توان منکر مرکز گریز بودن شعر فلاح شد. حال این مرکزیت گریزی منجر به عدم قطعیت در شعر فلاح نشده است؟
اصلاح پذیر: عدم وحدت قطعی در جزئیات شعر وجود دارد، اما روح کلی شعر و جهت گیری آن کاملا قطعی ست.
بیژنی: چینش هوشمندانه و شیوه مند اجزا، و همچنین توزیع اجزا در ساختار، نهایتا یک پازل بزرگ و کلی را می آفریند. یعنی بر خلاف شعرای کلاسیک و نمونه هایی ازین دست در نزد شاعران معاصر، مخاطب در شعر فلاح آهسته و به تدریج قطعات یک پازل را در کنار یکدیگر می‌گذارد، اما در نهایت و با کامل شدن پازل، به تصویر یک پازل بزرگتر می‌رسد که شاید مجبور باشد برای حل دوباره‌ی آن اجزا و قطعات را جدا کرده و در تاویل‌های خود تجدید نظرکند. اما همانطور که پیش تر عرض کردم در این مسیر شعریت از دست می رود و این کثرت به وحدت نمی رسد. درواقع قرار است از فیزیک به متافیزیک برسد که این اتفاق عملا ممکن نمی شود.
میراحمدی: روح کلی شعر قابل لایه برداری است و باید به یاد داشته باشیم این به معنای حتمیت نیست. شما تنها یکی از قرائت ها و تاویل هایِ ممکن متن هستید و نه همه نگاه ها و رویکردها. نگاه اگر با پیش فرض حتمیت و دیالکتیکی عِلی معلولی وکوششی باشد، بلاخره سعی در آشتی معنا می کند. حتی به شطحیات نیچه می شود رئالیسم اجتماعی را تحمیل کرد من همچنان به عنصر ویرانگری شعر فلاح تاکید دارم که بسیار مهم است. شعر ویرانگر فلاح، دهن کجی به زبان معیار پسامدرن مطلقِ ترجمه های احمدی و یزدانجو نیست.
اصلاح پذیر: ویرانگری را من در این شعر به معنای از بین بردن معناها و فضاهای تخت و ایجاد یک فضای غیر خطی می دانم. یعنی خواننده از طریق تعقیب کردن یک سطر به جایی نمی رسد پس باید برگردد و سطرها را در هم ادغام کند. این نوع خوانش فضایی ست و نه خطی.
میراحمدی: دقیقا این بزرگترین چالش مخاطبین ما با مفهوم شعر پست مدرن است و عین نگاه جامعه شناختی از پست مدرن را به ساحت شعر کشاندن. اما این همه ی داستان پست مدرن در شعر نیست!
بریمانی: منطق شعر فلاح را به سادگی نمی شود مشخص کرد. برای خلق معنا، روایت های مختلف، می باید نهایتا زیر یک ساحت معنایی جمع آوری شوند اما در شعر فلاح مرکزیت شعر آنقدر مورد تهاجم قرار گرفته که مخاطب در معناسازی دچار مشکل می شود. این همان پست مدرنیته فلاح است که از شعر معنا زدایی می کند و مرکزیت و هسته را به چالش می کشد. عدم قطعیت در شعر مهرداد فلاح، به اوج برداشت زیباشناسانه خود رسیده است.
اصلاح پذیر: بله شعر فلاح ضد مرکز است. خواننده را به محیط شعر می فرستد نه مرکز آن. خواننده با گردش در محیط شعر مناظر مختلفی می بیند و صداهای گوناگونی می شنود اما در پایان خود خواننده مرکزی را برای شعر پیدا می کند که چه بسا خارج از شعر قرار دارد . بنظر می رسد شعر فلاح شکل پست مدرن اما محتوای مدرن دارد و از نوعی روایت کلان برخوردار است. "هی هون و هین و همین" ! توجه کنید که ترکیب اصوات با کلمه چگونه انجام شده است. هون و هین صوت های حمالی و کار سخت یدی از قبیل کوهنوردی است. کلمه " همین " در انتهای این اصوات هم خانواده بسیار خوش نشسته است و افسانه سیزیف و کار بیهوده تکراری را به ذهن متبادر می کند. من همین سطر را بعنوان مثال کافی می دانم.
میراحمدی: مشکل ما سوا نکردن ساخت شکنی یا پسا ساخت گرایی با پسامدرن است و همیشه درخوانش ها این دو خلط مبحث می شوند این تاویل شماست من می گویم هین هون بار توهینی و حتی اروتیک دارد.
اصلاح پذیر: از نظر من شعرهای فلاح پوسته ای یا فرم ی مرکز گریز و غیر خطی دارد اما هنوز هم با کلان روایتی ( بیشتر مواقع سیاسی) در عمق همراه است بنابراین در جایی بین مدرنیسم و پست مدرنیسم واقع شده است.
بیژنی: البته باید این را در نظر بگیریم که ﺑﯽﺗﺮﺩﯾﺪ ﺑﻪ سبب ﻓﻘﺪﺍﻥ دانش و شم ﺭﻭﺵﺷﻨﺎﺳﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﯾﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻭ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ مخاطب ادبی عامه، ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺁﺛﺎﺭدیگرگونه، ﻣﺨﺎﻃﺒﯽ ﮐﻪ ﺩﺭﮔﯿﺮ ِﺭﻭﺯﻣﺮﮔﯽ، ﺑﯽﺣﻮﺻﻠﻪﮔﯽ ﻭ دیدغالب ادبی، و ﻭﺧﺎﻣﺖﻫﺎﯼ ﺣﺎﺻﻞ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﺷﯿﻨﯽﺳﺖ، احتمال دارد ﺑﺎ ﻧﻈﺮﮔﺎﻩ ﺷﺨﺼﯽ ﻭ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺳﻄﺢ ِﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺁﺛﺎﺭ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﺪ.
مزدک پنجه ای: با توجه به حرف های گفته شده، قصد دارم تبیینی از خواندیدنی ارائه دهم و در ادامه و تائید حرف جناب بیژنی به آسیب شناسی خواندیدنی ها اشاره کنم. نام خواندیدنی تلفیق دو کلمه ی خواندن و دیدن است. این عنوان برای نخستین بار توسط مهرداد فلاح در عرصه ی رسانه مطرح شد. در این نوع شعر که به تعبیر منتقدان، شباهت بسیاری به شعرهای کانکریت دارد، در واقع گونه ای از شعر است که شاعر سعی دارد به وسیله ی چینش کلمات گاه به یک تصویر عینی مثل خیابان ولیعصر و گاه به تصاویر ذهنی که برگرفته از تخیل شاعر است دست یابد. اما تفاوت این نوع شعر با شعرهای کانکریت در این است که در شعر کانکریت از تکرار یک کلمه مثلا قفل، شکل تصویری قفل ساخته می شود. اما در خواندیدنی لزوما این امر محقق نمی شود، مضاف بر آن که در این گونه شعر شاعر از ظرفیت نرم افزار های رایانه ای در جهت نمایش بهتر اثر چه به لحاظ بهره مندی از رنگ و غیره استفاده می برد. هر چند که گاه به نظر می رسد شاعر درک و شناخت مناسبی از همنشینی رنگ ها ندارد و یا به روان شناسی رنگ ها توجهی نمی کند و البته گاهی نیز به نظر می رسد به عمد ساختارهای رنگ شناسی را به هم می زند.گاه ساختار خواندیدنی که مهرداد فلاح ارایه می دهد، به شدت مغشوش است و خواندن را برای مخاطب سخت می کند. در واقع او یک امکان را از مخاطب می گیرد و تنها او را محکوم به دیدن می کند. دیدنی که بر پایه ی کلمه بنا شده، اما این همزیستی کلمه با دیدن منجر به التذاذ ادبی نمی شود. به نظر می رسد شاعر در پی ایجاد چنین ساختار و فرمی در صدد رسیدن به چند خوانشی است، یعنی بتوان از یک کلمه یا یک جمله چند نوع معنا استخراج کرد. از آسیب شناسی شعرهای خواندیدنی آن است که این نوع شعرها به شدت وابسته به عرصه ی مجازی سایت ها و اینترنت است و امکان انتشار این نوع اشعار به واسطه ی هزینه های هنگفت انتشار، کمتر امکان پذیر است.

عکس ‏مجله سوگواران ژولیده‏
 

سومین سالگرد بنیان پریسکه/درج سهیل اسلامی

ادامه نوشته

استاد پوری سلطانی بنیانگذار کتابداری نوین درگذشت/درج حسین سعیدی

 
سید ابراهیم عمرانی در نخستین کنگره متخصصان علوم اطلاعات ایران که درباره خدمات استاد پوری سلطانی در کتابداری ایران سخن می‌گفت، اعلام کرد: استاد پوری سلطانی ساعتی پیش در حالی که حال عمومی وی در روزهای پیشین مساعد نبود، دار فانی را وداع گفت.

این خبر که برای اولین بار از سوی سید ابراهیم عمرانی مطرح می‌شد، حاضران در کنگره را بسیار تحت تأثیر قرار داد که در ادامه با قرائت فاتحه‌ای یاد این استاد بزرگ را گرامی داشتند.

عمرانی در گفتگویی کوتاه به خبرنگار ایبنا گفت: ساعت 9  صبح امروز اطلاع پیدا کردم خانم سلطانی ما را ترک کردند و از این دنیا رفتند.

وی که از شاگردان پوری سلطانی بود، از دست دادن بنیانگذار کتابداری نوین ایران را به جامعه فرهنگی و به خصوص جامعه کتابداری کشور تسلیت گفت.

استاد پوری سلطانی متولد سال ۱۳۱۰ و از پایه گذاران علوم کتابداری و اطلاع‌رسانی در کشور است. سلطانی جایزه ترویج علم ایران را از سوی انجمن کتابداری و اطلاع‌رسانی ایران دریافت کرده است. وی پایه‌گذار مرکز ملی خدمات کتابداری بوده و سابقه عضویت هیأت علمی دانشگاه تهران و عضو هیات علمی گروه کتابداری کتابخانه ملی ایران را نیز داشته است.

درگاه معرفی کتاب/پرفروشهای آبانماه/درج حسین سعیدی

 
با توجه به حجم کتاب‌های منتشر شده در کشور، یکی از موضوعاتی که علاقه‌مندان به کتاب همواره به آن توجه دارند، انتخاب کتاب مناسب برای مطالعهاست. ارائه گزارش هفتگی پرفروش‌ترین کتاب‌های بازار کتاب، ضمن آنکه نمایانگر ذائقه مطالعاتی اهالی فرهنگ است، می‌تواند راهنمای خوبی برای مخاطبان کتاب و مطالعه نیز باشد.

فهرست پرفروش‌های بازار کتاب تهران  در هفته گذشته با ادامه پیشتازی «هنر شفاف اندیشیدن» همراه بود و بازار تقاضای این کتاب  فلسفی در کتابفروشی‌های معتبر تهران همچون هفته‌های پیشتر داغ است. همچنین آثاری چون «مردم در سیاست ایران» و  «بیشعوری» نیز نزدیک‌ترین تعقیب کنندگان این کتاب محسوب می‌شوند.

بر اساس این گزارش، از میان 32 کتاب حاضر در فهرست پرفروش‌های کتابفروشی‌های معتبر تهران، «هنر شفاف اندیشیدن» به عنوان پر فروش‌ترین کتاب و از بین 23 ناشر حاضر در این فهرست، «چشمه» به عنوان فعال‌ترین ناشر معرفی شدند.

همچنین آثاری چون «خانه خوب‌رویان خفته»، «نی سحر آمیز و چند داستان دیگر»، «دنیای بسته»، «جنون هوشیاری» و «نیک بینی» از کتاب‌های تازه وارد به جمع پرفروش‌های بازار کتاب بوده‌اند.

این گزارش، پرفروش‌های برخی کتابفروشی‌های معروف تهران از 9 تا 14 آبان را بررسی کرده است.
 
فروشگاه شهر کتاب مرکزی
ردیف عنوان نویسنده/ مترجم ناشر قیمت (تومان) درباره کتاب تعداد فروش
1 بیشعوری خاویر كرمنت/ محمود فرجامی تیسا 15000 شناخت و درمان خطرناک‌ترین بیماری تاریخ 18
2 هنر شفاف اندیشیدن رولف دوبلی/ عادل فردوسی پور چشمه 25000 مفاهیم و شاخه‌های فلسفی فلسفه 12
3 خانه خوب‌رویان خفته یاسابورو كووایاما/ رضا دادویی سبزان 8000 رمانی متشکل از سه داستان در فضایی سورئال و فراواقع‌گرایانه  11
4 یك عاشقانه آرام نادر ابراهیمی روزبهان 15000 عاشقانه‌های نادر ابراهیمی 10
5 نیمه تاریك وجود دبی فورد/ فرناز فرود حمیدا 10000 توان خلاقيت استعداد و روياها 8

پریسکه شعر امروز/طوفان های مکرر/حسین سعیدی

1-

پرِ پرواز شکسته

از زمین

دلگیر بود 

آسمان

2-

در من

کویری ست

با طوفان هایِ مکرّر سرگردان

3-

نمازِ آب ها  را

شکست موج

عاشق

دل به دریا زده بود

4-

مرغِ مهاجرست

این دل

طوفانِ گیسوانت

کجاست؟

 

. طوفان کلمه ی عربی ( ظاهرا از اصل یونانی ) و به معنای  " باد و باران بسیار شدید " است . ولی واژه ی فارسی توفان صفت است و به معنای " غران ، دمان " است و ربطی به " باد و باران بسیار شدید " ندارد . این واژه صفت فاعلی از مصدر توفیدن به معنای " فریاد بلند کشیدن " یا " غریدن و خروشیدن " است . واژه ی توفنده به معنای " غرنده و خروشنده " نیز از همین فعل گرفته شده است . "

 

 

شعر امروز/رضا براهنی/درج حسین سعیدی

شعری از رضا براهنی
-
من نمی دانم
پشت شیشه ها، زیر برگان درختان
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند به سوی من؟
و نمی دانم کنارم زیر ابر آتشین نور
کیست می خندد چو مستان در سکوت شب به سوی من؟
کیست می گرید چو مجنون در پناه عشق سوی من؟
و نمی دانم ز روی دیده ام گه رام و نا آرام
کیست می رقصد به سوی این دل آرام، نا آرام؟
مغز من کوهی است، این آواز
جوشش یک جویبار سرد از ژرفای تاریکی است
برف این آواز،
ذره ذره می نشیند بر بلند شاخه های پیکرم آرام
شاخساران درخت پیکرم از برف،
میوه هایش برف،
چون زمستان های دورِ کودکی، دنیای من، رویای من، پر برف
من نمی دانم چه دستی گاهوارِ عشق ما را می تکاند
و نمی دانم که این ناقوس های مهر را در شب،
کیست سوی بازوان و دستهایم می نوازد؟
کیست از اعماق تاریکی به سوی صبحگاه نور می آید؟
پشت شیشه، زیر برگان درختان، من نمی دانم،
این چه آوازی است می رانند عاشق های قایقران به سوی من؟
این چه آوازی است می خوانند سوی من؟

شعر امروز/گئورگ تراکل شاعر آلمانی/حسین سعیدی


                                                       تاریک روشنایی
-
آسمانهای سیاه فلزی
شامگاهان کلاغهای گشنه و دیوانه
چلیپاوار در طوفانهای سرخ به صدا درمی‌آیند
بر پارکها، اندوهناک و زردنبو.
در ابرها شاهینی می‌افسرَد تا جان بسپارد؛
و پیشاروی دشنامهای شیطان
درون حلقه‌ای می‌چرخند و پایین
می‌آیند بیش از هفت بار.
در گندیده‌زارِ دلچسب و بیات
با نوکهایشان پرهیاهو بر علفزار می‌زنند.
خانه‌ها با شباهتهایی گنگ هراسناک‌اند؛
روشناییِ تماشاخانه
کلیساها، پلها، و بیمارستانها را
تاریک‌روشنایی نکبتبار در بر گرفته است.
کتانهای خون‌آلود را خیزاب
بر آبراهه‌ها می‌رانَد.

مصاحبه با رضا براهنی/تدوین ومصاحبه وزیربانی/درج حسین سعیدی

 

رضا براهنی را در ایران به‌عنوان یکی از تند‌ترین منتقدان تاریخ معاصر ادبیات می‌شناسند. نویسنده، شاعر و روشنفکری که چند دهه است جلای وطن کرده و در کشور کانادا اقامت دارد، اما همیشه سایه افکار و نوشته‌هایش و نظراتی که ارائه داده و می‌دهد بر سنت‌های فکری ادبیات ایران و حتی جریان روشنفکری مستولی بوده است. رضا براهنی در ۲۱ آذر ۱۳۱۴ در زادگاهش تبریز چشم به جهان گشود، در ۲۲ سالگی از دانشگاه تبریز لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی دریافت کرد و بعد به کشور ترکیه رفت و پس از دریافت درجه دکترا در رشته خود به ایران بازگشت و در دانشگاه به تدریس مشغول شد. 
او تا هنگامی که در ایران حضور داشت چندین دوره کارگاه نقد، شعر و قصه نویسی برگزار کرد که از مشهورترین شاگردان او در آن کارگاه‌ها می‌توان به شیوا ارسطویی، هوشیار انصاری فر، شمس آقاجانی، عباس حبیبی بدرآبادی، مهسا محبعلی، سیدعلیرضا میرعلینقی، فرخنده حاجی زاده، ناهید توسلی، رؤیا تفتی، رزا جمالی، احمد نادعلی و... اشاره کرد که باعث شکل‌گیری یک موج کوتاه اما گذرا در حاشیه ادبیات ایران در دهه هفتاد شدند که موجی بسیار شکننده بود و ازسوی مخاطب پس زده شد، اما براهنی پیش از بهمن 57 و در سال ۱۳۵۱ خورشیدی به آمریکا رفت و شروع به تدریس کرد و بعد از مدتی به ایران بازگشت و برای‌بار دوم در سال ۱۳۵۳ به آمریکا رفت . در سال ۱۳۵۶ جایزه بهترین روزنامه‌نگار حقوق انسانی را دریافت کرد. براهنی همواره در طول تاریخ زیست فرهنگی‌اش از مهم‌ترین و 
تاثیر گذارترین منتقدان بوده است و بسیاری از نقدهایش موجب ایجاد موجی منفی علیه نام و شخصیت او شده است، اما هرگز این مرد بزرگ را از تحقیق نوشتن و خلق کردن باز نداشته است. در جریان انقلاب بهمن 57 رضا براهنی از مهم‌ترین شخصیت‌های روشنفکر و ادبی ایران بود که در کنار احمد شاملو و تنی چند به حمایت از انقلاب پرداخت و او از مهم‌ترین منتقدان حکومت محمد رضا پهلوی بود که در دوران این رژیم بارها دستگیر و شکنجه شد. او که در مقاله‌ای برای حمایت از انقلاب در روزنامه اطلاعات می‌نویسد:« علمای عالی‌قدر اسلام که به رغم برچسب‌های بی‌شرمانه و دروغ‌ها و افترا و تهمت و بهتان سرمایه‌داری و متحد پلیدش صهیونیسم، صدای آزادی‌خواهی در سراسر ایران داده‌اند، مردمان سراسر گیتی را یک‌سره متحیر و مبهوت کرده‌اند. امپریالیسم و صهیونیسم با تلاش‌های مذبوحانه خود می‌کوشند مبارزات ملت ایران را مردمی ارتجاعی و قرون وسطایی جلوه دهند و با مخدوش کردن چهره انقلاب ایران، زمینه را برای کودتا آماده سازند. مردم ایران! این نقشه را نقش بر آب کنید. »
( رضا براهنی، روزنامه اطلاعات دوشنبه دوم بهمن ۱۳۵۷ ) مهم‌ترین نقدی که دراین سال‌ها و به‌صورت ناروا به اندیشه‌های رضا براهنی وارد کرده‌اند این مقوله است که براهنی اول در مقام یک پان ترکیسم به ارتجاع و فشار سیاسی با ابزار زبان فارسی قصد تفرقه افکنی میان اقوام هم زیست ایرانی را دارد و دوم اینکه او یکی از سردمداران اصلی تجزیه طلبی آذربایجان است که این مسئله البته هرگز به‌طور مستند ثابــت نشده است و خود رضا براهنی در یکی از گفت‌وگوهایش در سال‌های قبل به‌این نکته این‌گونه اشاره می‌کند: «من از این غلط‌ها نمی‌کنم. اگر کسی بخواهد به ایران حمله کند، من چون سربازی به جنگ و دفاع از ایران می‌روم و اولین کسی خواهم بود که به آنجا می‌آیم و تفنگ دست می‌گیرم و از مرزهای ایران دفاع می‌کنم. می‌دانید اشخاصی که سر زبان‌ها هستند این نوع مشکل‌ها را با جامعه خودشان دارند. هر کسی می‌خواهد سوراخ دعایی پیدا کند و از آنجا آدم را دراز کند. من بیش از هر کس دیگری درباره مسائل مربوط به حقوق‌بشر صحبت کرده‌ام و درنتیجه همه نوع پانیسمی از طرف من مردود است. از طرف دیگر رقبای ادبی من اشخاصی هستند که نمی‌توانند از طریق مسائل ادبی با من برخورد کنند و به محض اینکه من می‌گویم فلانی قصه کوتاهش خوب بود یا بد بود، می‌گویند براهنی پان‌ترکیست است.» (مصاحبه با شماره هفده ماهنامه تجربه (آذر 91)
شاید مدت زیادی است که براهنی با هیچ‌یک از مطبوعات داخل ایران به‌طور ویژه گفت‌وگو نکرده است. ما با این منتقد بزرگ و همیشه جذاب به گفت‌وگو نشستیم و او با فراغ بال به سوالات ما پاسخ داد. محور این گفت‌وگو درباره بحث ورشکستگی روشنفکری در ایران است که براهنی به‌این موضوع و پرسش پاسخ‌های خودش را داده است. همین‌جا از دوست عزیز و شاعرم نسیم صالحی تشکر و قدردانی می‌کنم که این زحمت را کشید و در شهر تورنتو به دیداربراهنی رفت و برای ما عکس‌های اختصاصی و منتشر نشده‌ای از رضا براهنی گرفت و در این گفت‌وگو بسیار به من کمک کرد.
در حقیقت موقعیت روشنفکری در ایران به‌لحاظ بومی به‌گفته بعضی از تحلیلگران دچار نوعی ورشکستگی در تفکر شده است و البته آن روشنفکری که در دهه چهل و پنجاه که شما هم حضور مستقیم در آن داشتید و تا اواسط دهه هفتاد که شما ایران را ترک کرده‌اید جزوی از این انضمام ورشکستکی محسوب می‌شود. شاید مهم‌ترین نامی که دراین حوزه اظهارنظر کرده است و وجه ورشکستکی روشنفکری را برای روشنفکری ما قائل بوده است بهروز افخمی است که روشنفکری را در ایران به یک منصب تشبیه کرده است تا یک جریان تاثیر‌گذار. 
من به‌هیچ‌وجه با این حرف و نقطه نظر موافق نیستم؛ من به‌عنوان شخصیتی که حداقل چهل یا پنجاه سال در جریان مسائل بوده‌ام به‌این معتقدم که روشنفکری در ایران رو به پیشرفت بوده است و درعین‌حال این را باید در نظر گرفت که زبان روشنفکری در ایران عوض شده و این را خود روشنفکر تغییر داده و کس دیگری نمی‌تواند بیاید و زبان روشنفکر را تغییر بدهد، این تغییر از ادبیات کلاسیک گرفته نشده یا مثلا از ادبیات جهان؛ کسانی که در ایران مطلب می‌نویسند عمدتا متون خارجی را بیشتر از روی ترجمه خوانده‌اند و متن اصل را نخوانده‌اند؛ در عین حال برای روشنفکری زبان بسیار اهمیت دارد و ارزش زبان دراین است که شما بتوانید پنج فکر متفاوت را در یک جمله بگذارید؛ من در کتاب «روزگار دوزخی آقای ایاز» که در ایران هرگز منتشر نشده است این کار را انجام داده‌ام یا سعی‌ام بر این بوده است که انجام بدهم؛ حالا این را که  تا چه اندازه موفق بوده‌ام باید از منتقدان پرسید و این عین روشنفکری است و کسی که کاملا از موضوعات روشنفکری اطلاعی ندارد، نمی‌تواند روشنفکری ایران را به ورشکستگی متهم کند. روشنفکر همیشه در شرایط ریسک قرار دارد و این ریسک در کتاب «روزگار دوزخی آقای ایاز» به وضوح دیده می‌شود؛ درواقع معشوق سلطان محمود یا همان ایاز به‌عنوان 
اول شخص مفروض شده است که زیباترین برده تاریخ ایران است و من از نگاه همان برده تاریخ ایران را نوشتم. این رمان بسیار پر‌کاراکتری است و نقش روشنفکر را در ایران در موقعیت استعاری مشخص می‌کند.
پس شما به پیشرفت روشنفکری در ایران اعتقاد راسخ دارید و تبدیل شدن موقعیت روشنفکری به منصب روشنفکری را رد می‌کنید؟
بعضی‌ها در یک حوزه خاص پیش‌قدم بودند در مسئله روشنفکری، بعضی از این جماعت از دوران مشروطیت آمده‌اند، اما بعد از آن درعین‌حال اشخاصی بوده‌اند که خودشان با اتکا به تفکر روشنفکری خودشان مثل جلال آل‌احمد و چند نفر دیگر که دورو بر همان نسل بودند و بعد اشخاصی که آمدند و عملا به‌عنوان روشنفکر لانسه شدند و آنجا مسئله فرق می‌کند. مسئله دراین است که من وقتی شعرم را می‌نویسم به‌نوعی فراموش می‌کنم رمان‌نویس هستم؛ به‌دلیل آنکه ژانرها متفاوت است و این روشنفکر است که تفاوت این نوع ژانرها را مشخص می‌کند. این است که ما گاهی امکان دارد نقد ادبی کنیم و گاهی هم عمل ادبی مرتکب شویم. عمل ادبی این است که من هم رمان خودم را بنویسم و هم قصه کوتاه خودم را و هم شعر خودم را ؛و اگر هم کسی با من مجادله‌ای کرد بدترین نوع مجادله را با او داشته باشم. از این منظر احتیاج است که در فرهنگ معاصر ایران ما به کلماتی که با آن درباره فرهنگ حرف می‌زنیم و حتی به زبان و جمله آن توجه کنیم؛ این بنیان روشنفکری است. شما نمی‌توانید با جمله عبدالعلی دستغیب تفکر را به‌وجود بیاوری یا به آن حتی نزدیک شوی. سه چهار نفر هستند که خراب‌شده روزنامه‌های خیلی خیلی قرار‌دادی تئوری مارکسیسم روسی بودند. آن‌ها به‌طور کلی در جبهه روشنفکری خراب و نابود شدند و حاضر نشدند حتی پنج جمله از مارکس بخوانند و بدانند آن بدبخت یکی از زیباترین نویسندگان جهان بوده و این جریان چگونه می‌تواند خلق روشنفکری کند؟ وقتی مانیفست کمونیست‌ها را جلوی من گذاشتند، دیدم مترجمش افتضاح به‌بار آورده؛ این نمی‌تواند برای جریان روشنفکری کاری انجام بدهد؛ نه دچار ورشکستگی که دچار نابودی می‌شود. نثر مزخرف وقتی متن را به‌صورت فاجعه به خورد خواننده جوان بدهد قطعا آن خواننده جوان رهایش می‌کند و می‌رود دنبال زندگی خودش و می‌گوید: «گور پدر متن.» درحالی‌که باید گفت: «گور پدر مترجمش.» و این دقیقا مثل همان سوالی است که شما می‌پرسید اصلا باید دید به‌چه کسی می‌توان روشنفکر گفت؟ روشنفکری که زبانش قدرت پلونیک نداشته باشد و نتواند زبان را بشکند و درواقع خودش را قطع کند تا جمله به انتها برسد و آن تفکر جدید خلق شود اصلا روشنفکر نیست، اما این مسئله را بسیاری آموخته بودند و چهره یک روشنفکر از خودشان به‌جای گذاشتند، مثلا بوف کور هدایت را وقتی می‌خوانید در آن لحظه که شخصیت زن را می‌بینید (اول‌شخص رمان ) شما می‌بینید جمله‌ای را می‌نویسد که حدود پانزده سطر است؛ این یعنی جمله طولانی نوشتن در زبان فارسی؛ این درست است که در گذشته هم سابقه داشته ولی دیگران آمدند مثل آل‌احمد جمله‌های معمولی را کوتاه‌تر کردند، اما من در «روزگار دوزخی آقای ایاز» چیزی را خلق کردم که سه برابر بوف کور اتفاق افتاده است.
به خاطر دارم در اوایل دهه هفتاد وقتی جوان‌تر بودم گفت‌وگویی از شما خواندم که در آن‌هم درباره روشنفکری حرف زده بودید و گفته بودید که در ایران برای روشنفکری باید به‌دنبال یک آلتر‌ناتیو باشیم؛ آنجا باز هم بحث را به جلال آل‌احمد سوق داده بودید، مثل اینکه امروز هم دارید از جلال حرف می‌زنید. در ایران به‌تازگی یوسف اباذری در یکی از سخنرانی‌هایش جامعه ما به‌خصوص جریان روشنفکری ما را دعوت کرده است که به اندیشه‌های جلال و دکتر علی شریعتی رجعت کنند و این پروسه‌ای از روشنفکری دینی است که به اعتقاد بسیاری چیزی جز یک پروژه انضمامی نیست. شما چه اعتقادی دارید؟
من به‌هیچ‌وجه، تاکید می‌کنم، به‌هیچ‌وجه اعتقادی به اندیشه‌های دکتر علی شریعتی ندارم و اعتقادم درباره جلال آل‌احمد در ارتباط با آن جرقه‌هایی بود که در مغزش می‌زد و او آن‌ها را می‌نوشت. من درمورد دکتر علی شریعتی چنین جرقه‌هایی را هرگز ندیدم و حس نکردم.
یعنی به‌طور کلی شریعتی را از پروسه روشنفکــری کـــنار می‌گذارید؟
شریعتی یک مشکل بزرگ داشت و نمی‌توانست به اندیشه‌های بزرگ پیوند بخورد و هزینه‌اش را هم تقبل کند، مثلا وقتی شما یک موضوع بزرگ را در ذهن خودتان دارید از آن نمی‌توانید دست بکشید و آن موضوع بزرگ برای روشنفکری ایران در بهمن 57 انقلاب بود و همه معتقد بودند باید انقلاب صورت بگیرد و انقلاب را کمک می‌کردند با شکل‌های مختلف. شریعتی به‌هیچ‌وجه نتوانست ایجاب موقعیت انقلاب را درک کند و با این جریان از ابتدا مخالفت کرد و نشان داد درک واقعی‌ای را که یک روشنفکر باید از جامعه خودش داشته باشد، ندارد. من حتی از جلال هم فاصله گرفتم؛ جلال برای من بت نبود. من احساس کردم او فقط یک نوع زبان را به کار می‌گیرد و تغییر موقعیتی در متن و فکرش رخ نمی‌دهد. این به اعتقاد من دیکته کردن شخص به‌زبان بود؛ یعنی آدم خودش را به‌زبان دیکته کند و بگوید ‌ای زبان تو فقط مال منی و باید به‌این صورت پیش بروی و غیراز این هم نمی‌شود! ما یک نفر در تاریخ ادبیات نداریم که بیاید و از آل‌احمد تقلید زبان‌نویسی کرده باشد، جز دو سه نفر از ماها که به جلال خیلی نزدیک بودیم: یکی من بودم، یکی غلامحسین ساعدی و یک نفر دیگر. ما بسیار دوستش داشتیم. به‌نظر من جلال آدمی بود که هرچه را که می‌دانست به دیگران می‌آموخت و مثل بعضی‌ها ژست نمی‌گرفت اما جلال به اعتقاد من مکتبی نیست که انسان عصر امروز بخواهد دوباره آن را دوره کند. این حرف غلطی است. همین حرف‌ها روشنفکری ما را دچار مسائل نامربوط می‌کند.
مسئله زبان در بحث روشنفکری برای شما بسیار برجسته است. شما درباره یکی از روشنفکران برجسته ادبیات ما، احمد شاملو، هم گفته بودید که زبان شعر شاملو یک زبان دیکتاتورانه است و زبانی که دموکراسی نداشته باشد لاجرم نمی‌تواند از آزادی حرف بزند و مخاطب را به آزادی سوق بدهد، درحالی‌که بحث اصلی روشنفکری رسیدن به آزادی است. خب اگر دقیق به جریان کودتای 28 مرداد و فرآیندی که برای جامعه رخ داد توجه کنیم، می‌بینیم جامعه به‌شدت دچار سرخوردگی شد و شاملو باید با زبان دیکتاتورانه جماعت را استحاله می‌کرد و به‌زعم برخی گاهی نیاز هست که روشنفکر هم دیکتاتور باشد.
نه، من اصلا اعتقاد ندارم که روشنفکر باید دیکتاتور باشد. روشنفکر نه در زبانش و نه در متنش نباید حس دیکتاتوری داشته باشد. من ممکن است مثلا با کسی مخالف باشم و او را در متن تکه و پاره کنم؛ این حتی درمورد من سابقه داشته؛ من خیلی‌ها را بلند کردم و زمین زدم و آن‌ها هم از جایشان هرگز بلند نشدند؛ نمی‌خواهم مثالی بزنم. شاملو نباید با زبان دیکتاتورانه در شعرش با مخاطب حرف بزند و من به‌این نکته اشاره کردم، وگرنه احمد از شاعران بسیار مهم تاریخ ادبیات ماست که شاید مانندش دیگر ظهور نکند. 
درباره گلشیری چطور؟ شما همیشه گلشیری را از لب تیغ گذراندید.
گلشیری نثر را خوب می‌نوشت اما یک‌بار به ذهنش نرسید که این نثر خوب را می‌شود به چهار تکه خوب تبدیل کرد و از داخل آن یک رمان هزار‌صفحه‌ای نوشت. گلشیری اصلا تخیل نداشت؛ این خیلی ساده است. او تخیل حفظ زبان و تخیل زندگی نداشت و این یک مسئله اساسی است و من به‌عنوان یک منتقد نمی‌توانم از آن چشم بپوشم. شما وقتی یک قصه از ساعدی می‌خوانید شخصیت‌ها مدام درحال پیشروی در متن هستند و ساعدی می‌دانست با متن باید چطور رفتار کند و کاراکترها را با زبان‌های مختلف و مکان‌های مختلف در خود درگیر می‌کرد و درعین‌حال نظارت بر نوع نثر‌نویسی را به‌خوبی می‌دانست؛ یعنی وقتی شما نثر گلشیری را با ساعدی مقایسه می‌کنید، می‌بینید نثر گلشیری مثل آدمی است که شمشیرش را تیز کرده است که می‌خواهد خوب بنویسد، اما گاهی بد از آب در‌می‌آید. اما ساعدی فرق می‌کرد؛ آن‌طور که زبان را بلد بود می‌نوشت، اغراق نمی‌کرد و متنش همواره به حقیقت نزدیک‌تر است؛ با وجود آنکه بسیاری از کارهایش جنبه خیالی دارند. 
اما اگر ناراحت نشوید، می‌خواهم بگویم پرسشم درباره شاملو را صریح پاسخ ندادید، درحالی‌که گلشیری را به‌سادگی برای چندمین‌بار از لب تیغ گذراندید.
شاملو یک حرمت به نثر فارسی گذاشت و آن را تبدیل کرد به شعر؛ این موقعیت شاملو را بسیار دوست دارم اما درعین‌حال یک بی‌حرمتی درباره شعر فارسی کرده است که اینجا نمی‌خواهم به آن بپردازم، قبلا درباره‌اش نوشته‌ام و چیزی را که نوشته‌ام دیگر تکرار نمی‌کنم. بروید و ببینید من درباره احمد نظرم چیست؛ اما او شاعر بسیار بزرگ و برجسته‌ای است. 
شما سالهاست که وطن را ترک کردید و دور از ایران زند‌گی می‌کنید. می‌خواهم بپرسم وطن برای شما درحال‌حاضر چگونه است؟ چه تصویری از وطن دارید؟ برای نسلی که شما را می‌خواند و دوست دارد در کنارش باشید و از شما بیاموزد، چه حرفی دارید؟
حقیقت این است که من هرچه را می‌دانم برای نسل‌های بعد از خودم نوشتم و امروز که با شما و از این فاصله حرف می‌زنم مدام درحال تحقیق کردن هستم و در تمام مدت می‌خوانم و از متون اصلی هم می‌خوانم و متن درجه‌سه را هرگز مطالعه نمی‌کنم. اگر کسی یک یادداشت درباره یک شاعر غربی نوشته باشد آن را کنار می‌گذارم و می‌روم آن 250 صفحه‌ای را که درباره آن شاعر غربی به‌زبان اصلی نوشته شده است، می‌خوانم. کتابخانه من همین الان پر از کتاب‌هایی است که تازه و جدید هستند. بیشتر وقتم اینجاست. گاهی می‌شود دو سه روز از کتابخانه بیرون نمی‌روم. نسل جوان باید روزانه هفتاد هشتاد صفحه متن درست‌وحسابی بخواند. اما درمورد وطن باید بگویم همیشه با من بوده و برای من همیشه عزیز است. دلیل دور بودن من از ایران هم که کاملا مشخص است؛ خودم دوست نداشتم ایران را ترک کنم اما شرایط مرا وادار کرد که وطن را ترک کنم. شاید تعجب کنید، من بر خلاف دیگر روشنفکران از جمهوری ‌اسلامی ناراحتی به دل ندارم. درحال‌حاضر چند کتاب من در ایران و در همین دولت اجازه انتشار گرفته و به راحتی منتشر می‌شود و من از این بابت خوشحالم. حتی در دورانی که من در ایران بودم و سوءتفاهماتی پیش آمد و مدتی بازداشت بودم، خیلی با‌ احترام با من رفتار کردند هم دولت وقت و هم بازجوی من. ایشان وقتی وارد سلول من شدند خیلی با احترام رفتار کردند و من هم خیلی راحت حرف زدم، به‌دلیل اینکه چیز مخفی نداشتم و حرف زدن‌ها بسیار مفید واقع شد. من در دوره جمهوری‌اسلامی نه مورد توهین قرار گرفتم و نه شکنجه شدم؛ درحالی‌که در دوران پهلوی انواع مختلف شکنجه‌ها را تجربه کردم و انواع مختلف توهین‌ها به من شد و من هم از حکومت پهلوی انتقامی گرفتم که آن انتقام در سقوط شاه تاثیر داشت. فقط کتاب چاه به چاهم نبود که علیه حکومت جبار شاه نوشتم بلکه مقاله‌ای علیه این حکومت ابله در نیویورک‌تایمز منتشر کردم که شاه وقتی دچار استیصال شده بود و اشخاصی که هم به او و هم به من نزدیک بودند به من می‌گفتند تو کاری کرده‌ای که شاه از تو وحشت می‌کند، درحالی‌که من کار خاصی نکرده بودم و فقط پنج شش مقاله علیه او نوشته بودم و توضیح داده بودم بر سر ملت ما چه آورده بود و نوام چامسکی با خواندن مقالات من دنباله کار را گرفت و بسیار تاثیر‌گذار ظاهر شد. من در نیویورک‌تایمز و واشنگتن‌پست مقاله می‌نوشتم و پدر این حکومت منفور را به نوبه خودم در‌می‌آوردم، درحالی‌که به‌هیچ‌وجه چنین مسئله‌ای با جمهوری‌ اسلامی نداشتم و این حکومت در کمال احترام با من برخورد کرد که هرگز فراموش‌نمی‌کنم.