ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﺣﯿﻢ ﻣﻌﯿﻨﯽ ﮐﺮﻣﺎﻧﺸﺎﻫﯽ، ﻧﻘﺎﺵ، ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻧﮕﺎﺭ، ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﻩ، ﺷﺎﻋﺮ ﻭ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﺍ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺍﯾﺴﺖ ﻗﻠﺒﯽ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺟﻢ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ 2 ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺴﺘﺮﯼ ﺑﻮﺩﻥﺩﺭ ﺍﻭﺭﮊﺍﻧﺲ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﮐﺮﺩ



 
معینی کرمانشاهی متولد 15 بهمن 1304 علاوه بر ترانه‌سرایی در زمینه نقاشی هم دستی داشت و در کارنامه او تجربه روزنامه‌نگاری در مطبوعات ایران نیز به چشم می خورد. «ای شمع بسوزید»، «فطرت»، «دوره تاریخ ایران» و «خورشید شب» نام برخی از کتاب‌های اوست.
 
معینی کرمانشاهی در عرصه شعر و شاعری تخلص «امید» را برگزید و ترانه‌های متعددی سرود. وی از سال 1341 به کار نقاشی پرداخت و در این راه پیشرفت کرد و تابلوهایی نیز به یادگار گذارد که از جمله تابلو «مسیح» را با کار سیاه قلم می‌توان ذکر کرد. بخشی از آثار او نیز در روزنامه سلحشوران غرب به چاپ رسید. «امید» شاعری توانا و خوش ذوق بود و ضمن سرودن شعر چندی به تصنیف سازی پرداخت و تصانیف او که توسط خوانندگان رادیو خوانده می‌شد از شهرت به سزایی برخوردار شد.
 
همکاری او با علی‌ تجویدی، پرویز یاحقی و همایون خرم در تولید آثار موسیقایی از دیگر فعالیت‌های این هنرمند است.

کتابشناسی رحیم معینی کرمانشاهی:

1)«ای شمع‌ها بسوزید»- انتشارات سنایی 1362
2)«خورشید شب» انتشارات کتابخانه سنایی 1368
3)«فطرت؛ اندیشه‌ای در مثنوی» انتشارات کتابخانه سنایی 1370
4)«حافظ برخیز» انتشارات کتابخانه سنایی 1371
5)«راز خلقت» انتشارات خانه سبز 1378
6)«شاهکار» تاریخ منظوم ایران» انتشارات سنایی 1378
7)«خواب نوشین» انتشارات خانه سبز 1378
8)«رباعیات خیام» انتشارات کتابسرای تندیس 1381
9)«حکایت نگفته» زندگینامه و گزیده‌ای از آثار آهنگین رحیم معینی کرمانشاهی» انتشارات دنیای دانش 1389
10)«در خرابات مغان» انتشارات اوحدی 1392
  -

-ترانه  سرایى و تصنیف در ایران در گفت‏گو با زنده یاد معینى کرمانشاهى /علی دهباشی .

آقاى کرمانشاهى، راجع به خودتان و خانواده ‏تان بفرمایید. اینجانب در خانواده‏ اى متشخّص و شناخته ‏شده در کرمانشاه به وجود آمده و پرورش یافته‏ ام. اعتبار کلى و عمیق خانوادگى و بستگانم مربوط به روابط عمومى از دهلیز تشریفات مذهبى و امّامه این مراسم و مجالست با طبقات روحانى طى یکصد سال از عمر یک خانواده در چهار نسل بوده است، که از به مصرف رسانیدن تمامى مایملک و دارایى‏هاى زمان ‏پسند براى احداث بناهاى مذهبى و مخارج تشریفاتى آن، آن هم در سطحى پرهزینه، دریغ نورزیده و موجودیت خانوادگى مرا از چندین سال قبل از مشروطیت، در این زمینه بایستى جستجو کرد. این اعتبار و وجودیت به دست پدر بزرگم «معین ‏الرعایا»که در کتاب «خاطرات فرید» و سایر رسالات نسبتاً تاریخى مانند (کتاب آبى و رهبران مشروطه) کم و بیش شرح حالش آمده است، به وجود آمده و تکمیل شد، و چون این مرد خود از طبقه‏ ى اشراف و اعیان نبود، طبعاً مورد قبول آنان واقع نگردید و تمامى عمر را در مقابله با قدرت‏هاى محلى، که غالباً حکمرانان و شاهزادگان را احاطه کرده و حرص و هوس آنان را افزونى بخشیده بودند، گذرانید و بالاخره در این راه مقتول و به اعتبارى شهید شد ( اردیبهشت ۱۳۲۹ قمرى). این کشمکش‏ها موجب چندین بار قتل و غارت و آتش ‏سوزى افراد و اموال خانواده‏ ى ما گردید که مباحث و دامنه ‏ى تعریف آن قضایا تا زمان کودکى من کشیده شد. من طفولیتم را در محیطى شروع کردم که پر از این تعاریف تکان ‏دهنده بود و مسئله ‏ى خون و خون‏ریزى و کشتار و غارت و هجوم و آوارگى و آتش ‏سوزى و یتیم شدن‏ها، زیربناى ذهنى مرا از اولین شنیدن‏ها تشکیل داد. ابتدا با تصاویر سیاه‏پوش و به دیوار آویخته ‏ى پدربزرگ مقتولم خلوت‏ها داشتم و چون محاسن اخلافى و رفتار کریمانه ‏اش را از همه کس و همه جا مى‏ شنیدم و از اینکه همسایگان مرا به عنوان نواده‏ ى معین ‏الرعایا نوازش مى ‏کردند، کشتن او را یک فاجعه‏ ى بزرگ در دنیاى کوچک خود مى ‏شناختم. گلیم ‏هاى نیم سوخته، فرش‏هاى پاره پاره، اسناد خطى و عکس‏هاى اوراق شده و سوخته که در چمدان‏ها انبار شده بود، در دیدگاه من نقش‏ آفرینان غم‏ انگیز حمله و هجوم و بلوا مى ‏شدند. از خود مى ‏پرسیدم چرا؟ چرا باید با ما چنین رفتارى بشود؟ و این چراها در مغز کوچک من جوابى دریافت نمى ‏کرد و تنها گوش و چشم من مشغول اندوختن مطالب بود. کم کم متوجه‏ ى عزلت و خانه ‏نشینى پدرم شدم که اجازه‏ ى معاشرت زیادى از طرف شهربانى نداشت. علت این موضوع و آن چراها در سنین بالاتر برایم روشن شد (مسئله‏ ى ضمیمه شدن زمین زراعتى پدرم، که تنها محل معاش ما بود، به املاک پهلوى)/ این نیز در عمق اندیشه ‏هایم پرسش‏هایى را به وجود آورد: از خود مى ‏پرسیدم مگر پدر من املاک شاه را تصرف کرده که از او پس گرفتند؟ این پرسش نیز جوابى نداشت و اضافه بر آن چراها مى ‏شد، چون هیچگونه اطلاعى از نوع تفکر به قدرت رسیدگان و ظلم و فساد و حرص مصادر امور نداشتم. حل این معما با شناخت خلق و خوى جامعه قدم به قدم دریچه‏ هاى تفکر را به رویم گشود و فکر کردن شخصیت اصلى من شد. از همان ابتداى کودکى، حرف نزدن، نگاه نکردن و بى ‏رغبتى به بازیگرى‏هاى کودکانه در من تظاهر مى ‏کرد و در این زمینه مورد بحث اطرافیانم شدم. نام امیرنظام گروسى در گوش من پرطنین بود، زیرا پدربزرگم لقب ( معین ‏الرعایا) را به درخواست او، که حکمران کرمانشاه در سال ۱۳۱۰ قمرى بود، از ناصرالدین شاه گرفته بود. با معینی کرمانشاهی و همسرش ـ دهه ۱۳۸۰ آگاهى از گذشته‏ پرتوفان خانوادگى، محصور ماندن در بین اعتقادات محلى، بستگى و انجماد فکرى اجتماع حاکم و چشیدن طعم تمام بى ‏نصیبى‏ها که بر تمامى لحظات عمرم سایه گستر بود، تنها زیستن، تنها گریستن و تنها فکر کردن را به منِ تنها، که بى برادر هم بودم، آموخت. چه در داخل مردم، چه در محیط درس و چه در گذرگاه روزانه از ترس و نفرت اینکه مبادا کسى از فرزندان غارت کنندگان، آتش سوزان و قاتلین پدر بزرگم سر راهم قرار گیرد و ناگزیر به صحبت با او باشم، بر خود مى‏لرزیدم. بدین جهت دوست و معاشر همسال و همدرس در زادگاهم انتخاب نکردم. این انزواطلبى بدون اراده و ناخودآگاه بر من و تمام وجودم حاکم شد. از همه مهم‏تر دوران جوانیم در محیط روضه‏ خوانى و عزادارى و سینه‏ زنى و زنجیرزنى و تیغ ‏زنى و نظاره کردن به تصاویر غم ‏انگیز جنگ و کشتار و غارت و آتش سوزى و هجوم و اسارت در وقایع فجیع کربلا و کوفه و شام، که به طرزى رنگ‏آمیزى بر کاشى‏کارى‏هاى بسیار دقیق حسینیه ‏ى اجدادیم نقش بسته بود، گذشت و اکثر لحظات روزانه ‏ام در این مسیر و مشاهدات سپرى شد. با مشاهده‏ ى این تصاویر، لحظه به لحظه گذشته‏ ى دردناک خانوادگیم چون نقش‏هاى زنده و متحرک و گویا بر پرده‏ هاى ذهنم جان مى‏ گرفت و آن وقایع را به طور محسوس، به صورتى که بارها حکایاتش را شنیده بودم، مورد معاینه قرار مى ‏دادم و ریشه‏ ى باورهایم بر این قرار گرفت که ارکان زندگى انسان‏ها همین مسائل دهشت ‏بار و خشونت‏ آمیز است و از همین زاویه‏ ى دید چهره‏ هاى هولناکى را حتى از پشت ظاهر معصوم پیرمردان سپیدمو نظر مى‏ آوردم، زیرا در یکى از تصاویر حسینیه‏ ى اجدادیم )ابن سعد(، فرمانده‏ى لشکر کوفه، را با ریش بلند سپید مى‏دیدم که به دستور او تیرى به گلوى طفل شیرخوارى که در آغوش مرکب ‏سوار نقاب‏پوش بود، انداخته بودند. این فکر، که انسان‏هاى شریف و حق‏شناس در تمام ادوار تاریخ و اقوام مختلف گرفتار شریرانند، در نهادم وطن کرده و امامان معصوم را از این قاعده هدف ستم‏ها مى‏ دیدم.