درگاه شعر ملل/لویی آراگون/درج حسین سعیدی
شعری از لویی آراگون
-
چشمان تو چنان ژرف است كه چون خم ميشوم از آن بنوشم
همهي خورشيدها را ميبينم كه آمدهاند خود را در آن بنگرند
همهي نوميدان جهان خود را در چشمان تو ميافكنند تا بميرند...
چشمان تو چنان ژرف است كه من در آن، حافظهي خود را ازدست ميدهم.
اين اقيانوس در سايهي پرندگان، ناآرام است
سپس ناگهان هواي دلپذير برميآيد و چشمان تو ديگرگونميشود
تابستان، ابر را به اندازهي پيشبند فرشتگان بُرش ميدهد
آسمان، هرگز، چون بر فراز گندم زارها، چنين آبي نيست.
بادها بيهوده غمهاي آسمان را ميرانند
چشمان تو هنگامي كه اشك در آن ميدرخشد، روشنتر است
چشمان تو، رشك آسمان پس از باران است
شيشه، هرگز، چون در آنجا كه شكسته است، چنين آبي نيست.
يك دهان براي بهار واژگان كافي است
براي همهي سرودها و افسوسها
اما آسمان براي ميليونها ستاره، كوچك است
از اين رو به پهنهي چشمان تو و رازهاي دوگانهي آن نيازمندند.
آيا چشمان تو در اين پهنهي بنفش روشن
كه حشرات، عشقهاي خشن خود را تباه ميكنند، در خود آذرخشهايي نهان ميدارد؟
من در تور رگباري از شهابها گرفتار آمدهام
همچون دريانوردي كه در ماه تمام اوت، در دريا ميميرد.
چنين رخ داد كه در شامگاهي زيبا، جهان در هم شكست
بر فراز صخرههايي كه ويرانگران كشتيها به آتش كشيده بودند
و من خود به چشم خويش ديدم كه بر فراز دريا ميدرخشيد
چشمان السا، چشمان السا، چشمان السا.
-
ترجمه از نیاز یعقوب شاهی
-
-
چشمان تو چنان ژرف است كه چون خم ميشوم از آن بنوشم
همهي خورشيدها را ميبينم كه آمدهاند خود را در آن بنگرند
همهي نوميدان جهان خود را در چشمان تو ميافكنند تا بميرند...
چشمان تو چنان ژرف است كه من در آن، حافظهي خود را ازدست ميدهم.
اين اقيانوس در سايهي پرندگان، ناآرام است
سپس ناگهان هواي دلپذير برميآيد و چشمان تو ديگرگونميشود
تابستان، ابر را به اندازهي پيشبند فرشتگان بُرش ميدهد
آسمان، هرگز، چون بر فراز گندم زارها، چنين آبي نيست.
بادها بيهوده غمهاي آسمان را ميرانند
چشمان تو هنگامي كه اشك در آن ميدرخشد، روشنتر است
چشمان تو، رشك آسمان پس از باران است
شيشه، هرگز، چون در آنجا كه شكسته است، چنين آبي نيست.
يك دهان براي بهار واژگان كافي است
براي همهي سرودها و افسوسها
اما آسمان براي ميليونها ستاره، كوچك است
از اين رو به پهنهي چشمان تو و رازهاي دوگانهي آن نيازمندند.
آيا چشمان تو در اين پهنهي بنفش روشن
كه حشرات، عشقهاي خشن خود را تباه ميكنند، در خود آذرخشهايي نهان ميدارد؟
من در تور رگباري از شهابها گرفتار آمدهام
همچون دريانوردي كه در ماه تمام اوت، در دريا ميميرد.
چنين رخ داد كه در شامگاهي زيبا، جهان در هم شكست
بر فراز صخرههايي كه ويرانگران كشتيها به آتش كشيده بودند
و من خود به چشم خويش ديدم كه بر فراز دريا ميدرخشيد
چشمان السا، چشمان السا، چشمان السا.
-
ترجمه از نیاز یعقوب شاهی
-
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 10:11 توسط شورای هماهنگی اشعار
|